شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

روایتی از یک شب معمولی زنبورها

شب سردی بود، اما نه از آن هایی که آدم اگر بمیرد هم حاضر نیست بیرون برود. یک شب سرد معمولی بود. برای دستشویی رفتن می شد بیرون رفت.با قدم هایی که انگار با کفش هایی بیش از حد پاشنه بلند برداشته می شدند، از پله های سیمانی پایین آمد و به طرف دستشویی در سمت دیگر حیاط رفت. شب ساکتی بود اما سکوتش هم از آن سکوت های خلل ناپذیر مرموز نبود. هر از چند گاهی بادی لا به لای شاخه ها یا چیزی شبیه آن می شکستش.

   "لعنتی. یه هفته توی این خراب شده بدون حتی یه اتفاق عجیب که بشه باهاش داستانی نوشت."

   این را خطاب به سنگ های کف حیاط گفت و لگدی بهشان زد. با آن لگد، سنگ ها جا به جا شدند و خانه ی وسط حیاط و پله های سیمانی اش کمی توی زمین فرو رفتند. نگاه تحقیر آمیزی به خانه و بعد به سنگ ها انداخت و گفت: " اه. مسخره ست. یادم نبود این طوری میشه." و به راهش ادامه داد.

   هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که نوری از سمت خانه، سنگ های جلوی پایش را روشن کرد. سرش را بر گرداند؛ با دیدن اتاقی که چراغش روشن شده بود چشم هایش را تنگ کرد و از لای دندان های روی هم فشرده اش گفت: "زنبور های احمق. مگه نمی دونین این سنگای لعنتی چه زود تحریک می شن؟" و همان طور نوک پا اما سریع تر به طرف خانه برگشت. پله های سیمانی را که حالا یکی کم تر شده بودند بالا رفت و وارد خانه شد.

   خانه قدیمی بود اما وسایلی کاملا معمولی داشت. یک میز تحریر چوبی و صندلی اش، یک کاناپه با پارچه ی ابریشمی کهنه، یک آباژور رنگ و رو رفته و چند چیز دیگر. بدون این که در نشیمن توقف کند رفت تا درِ اتاقی، در دیوار سمت راست را باز کند. داخل که شد رو به توده ای روی دیوار کنار در فریاد زد: "احمق ها." و دستش را محکم به سمتش تکان داد. اجزای توده پراکنده شدند و هزار زنبور توی اتاق پخش شدند. سریع دستش را روی کلید برق که حالا روی دیوار پیدا شده بود گذاشت و لامپ را خاموش کرد.

   "دیگه از زور جمعیتون برای همچین کارای احمقانه ای استفاده نکنین." و نگاه خشم آلودی به زنبورها که حالا روی لامپ خاموش توده شده بودند انداخت. بیرون رفت و در را پشت سرش کوبید. احتمالا زنبورها دوباره پراکنده شدند.

   به طرف مبل راحتی که پارچه ی ابریشمی اش جا به جا پوسیده بود رفت و رو به نشیمن گاه آن با لحن ملتمسانه ای گفت: "امشب هیچ حوصله ندارم. تو دیگه بازی در نیار، خب؟" و با احتیاط روی آن نشست. می خواست لم بدهد که از مبل صدایی شبیه غرولند در آمد و به جلو به راه افتاد. "لعنتی. خیله خب، باشه، نخواستم." این را گفت و از روی آن پایین پرید. مبل فورا متوقف شد.

   نگاهی به ورق های نامرتب روی میز عسلی انداخت: "هه! داستان! اینا چین مگه؟ یه مشت خزعبل، همین." داشت جلو می رفت که برشان دارد اما ناگهان انگار که چیزی یادش افتاده باشد به سمت در تغییر مسیر داد. از اتاق سمت راست صدایی می آمد شبیه آن که دسته ای زنبود با هم به در بکوبند. بدون این که برگردد به راهش ادامه داد. پله ها را پایین رفت و دوباره داشت مسیر دستشویی را پیش می گرفت که ناگهان صدای مردانته ای گفت: "کاغذات تموم نشدن خانومِ نویسنده؟"

   سرش را برگرداند و خفاشی را دید که با حالتی جدی نگاهش می کرد. رویش را برگرداند و گفت: "هی، هیچ حوصله ی شوخی ندارم امشب."   "ولی من دارم جدی حرف می زنم. داستانت به کجا رسید؟" و جلو آمد و راهش را سد کرد. حالا مرد جوان تقریبا قد کوتاهی شده بود که به نظر پر زور می رسید.

   "اه، برو کنار. می خوام برم دستشویی. می گم حوصله ندارم. حالم داره از این همه معمولی بودن همه چیز به هم می خوره. یه نگاه به این دور و بر بنداز... اه، لعنت. این زنبورا امشب دیگه جدا دارن اذیت می کنن. نگاه، باز لامپو روشن کردن... اون داستانو هم باید بریزم دور.همین امشب داشتم به خودم می گفتم، اون داستان نیست. خزعبله. یه مشت خاطره ی احمقانه." و در حالی که به پنجره ی روشن نگاه می کرد به سمت خانه برگشت.

   "اه، این سنگ ها هم که باز شروع کردن." و خطاب به مرد ادامه داد: "تو هم مواظب قدمات... اهه! خوش به حالت!" مرد دوباره خفاش شده بود: "سنگا که به نفعتن احمق، یه پله هم یه پله ست!" دختر سری تکان داد و پله ها را بالا رفت. راست می گفت. یکی کم تر بود.

   وارد خانه شد. خفاش هم به دنبالش. دوباره همان اتفاق ها: باز کردن درِ روی دیوار سمت راست، فریاد کشیدن سر زنبور ها، خاموش کردن چراغ و بیرون آمدن و بستن در. این بار برای جلوگیری از تکرار این مراحل، قبل از بیرون آمدن پرده ی کلفت روی پنجره را هم کشید.

   از روی تسلیم نگاهی به مبل راحتی انداخت و رویش ولو شد. مبل حرکتی نکرد. لبخند زد. پرسید: "تو هنوز اینجایی؟"

   صدای مرد-خفاش از جایی نزدیک سقف جواب داد: "معلومه که آره."   "میشه بیای پایین؟" و اضافه کرد: "لطفا؟"

   "نه."

   "اه، باشه. می دونی می خوام چی کار کنم؟ همین الان یه فکر عالی به نظرم رسید که می شه باهاش از شر این معمولی بودن لعنتی خلاص شد. می دونی؟ فقط کافیه بذارم پرده ی اون اتاق باز باشه و زنبورا هر کاری که می خوان بکنن. خودمم لم بدم رو مبل و بذارم همه چی تموم شه. تموم! دیگه پله ای هم نمی مونه. فکرشو بکن!" و لحظه ای چشم هایش را با آرامش بست. خفاش صدایی در آورد که چیزی بین خنده ی خشم و تمسخر بود.  دختر از جا پرید.

   "منظورت از این صدا چی بود؟"

   "هیچی. خیلی احمقی. بشین داستانتو بنویس بابا. خیلی احمقی."

   "کی؟ من؟ حالا می بینی. یه دقه اینجا باش جایی نریا. من هنوز دستشوییمو نرفتم. الان بر می گردم." بلند شد و بیرون رفت. پله های سیمانی را پایین رفت و با احتیاط پا روی سنگ ها گذاشت. مسیر قبلی را پیش گرفت. بالاخره به پایان مسیر رسید. در دستشویی را باز کرد و وارد شد.

***

    "هی..." با ناباوری به جایی که قبلا خانه بود نگاه کرد و دوباره گفت: "هی..." انگار چیز دیگری بلد نبود. نه مبلی، نه خفاشی، نه کاغذی و نه خانه ای. نه دیگر پله های سیمانی ای. فقط دسته ای زنبور بالای سنگ ها می چرخیدند.

   "...خیلی احمقی." صدا توی گوشش می پیچید. فقط دسته ای زنبور بالای سنگ ها می چرخیدند و... " و این راوی احمق هم هنوز کنارمه. آخه چیو می خوای روایت کنی دیگه؟"

   فقط دسته ای زنبور بالای سنگ ها می چرخیدند. 

   + شقایق ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :