شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

زمان.

جدا متنفرم ازش. از ابدیت مزخرفش. از این که هر ثانیه ش انقدر ابدیه و انقدر هر وقتی که نباید واضح واضح خودشو به آدم تحمیل می کنه. از این قدرت بی نهایتش.(از قدرت خوشت میاد نه؟ باشه زمان هم مال تو. به درک.) این قدرتش که نمی دونم تا کجا می تونه پیش بره و تا کجا می تونه تو وجود آدم نفوذ کنه و هر چی که داره و نداره رو بیرون بکشه و آدمو تا این حد خالی کنه.

یه قبیله ای بودن که تو زبانشون آینده و گذشته نداشتن. فقط حال. یعنی فقط می تونستن راجع به حال فکر کنن. قبلا خیلی دلم می خواست مثل اونا باشم اما گذشته رو داشته باشم که به خاطره هام دل خوش کنم. و به حال هم. اما حالا تو حال هم چیزی نیست. کجای اینجا رو بچسبم؟ خالیه. خالی. چیزی نیست که بشه بهش چنگ زد و نیفتاد.خالیه.

(نه من به هیچ وجه از این آدمای مزخرف هذیون گوی نا امید کودن نیستم. فقط در این لحظه دلم خواست خزعبل بگم.همبن.)

اه.

   + شقایق ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :