شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

آينه ها

خيلی حرفا نگفته موند و خيلی وقتا از خودم بدم اومد. وقتی به آينه نگاه می کنم دقيقا ميشه همون آينه ها که فرهاد خونده.

آينه ميگه تو همونی که يه روز/ می خواستی خورشيدو ...(يادم نيست)/اما ديگه شهر شب خونت شده/(اينجارم يادم نيست)/

ميشکنم آينه رو تا دوباره/ نخواد از گذشته ها حرف بزنه/ آينه ميشکنه هزار تيکه ميشه/ ولی باز تو هر تيکش عکس منه/ عکسا با دهن کجی به من ميگن/ چشم اميدو ببر از آسمون/ روزا با هم ديگه فرقی ندارن/ بوی کهنگی ميدن تمومشون/

آره. اينجاست که ديگه شکستن آينه هم جواب نميده!

   + شقایق ; ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٤
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :