شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

ناگهان غيبم می زند

اوقاتم گه مرغی که می شود

ناگهان غیبم می زند

مثل کسی که برود سر کوچه

سیگار بخرد            و باز نگردد.

پدرم بدخلق که می شد

صاف و پوست کنده

می رفت شمس العماره

و یک بلیط رفسجان می خرید

من اما

راه دوری نمی روم

خیابان های این زمستان

همه سر و ته یک کرباسند

دست جاده ها را هم خوانده ام

همه بی بازگشتند و

به غبار ختم می شوند

مثل تمام مدال های افتخار

که به ویترین سمساری ها.

جاده ای هم هست که می گویند

به نیروانا می رسد

اما کی می رود این همه راه را؟

من همین یک زندگی

برای هفت پشتم کافی است

همینم مانده که در راه نیروانا

به دارکوب و آفتاب پرست تبدیل شوم.

اما فعلن

از برکت این آفتاب اریب

که هوای استخوان هایم را دارد

حالم خوب است و قرار نیست به این راحتی

غیبم بزند و

همین که لازم نباشد

چیزی را به کسی ثابت کنم

و کار امروزم زا می توانم             راحت

به فردا بیافکنم

خودش نعمتی است.

(عباس صفاری)

ـــــــــــــ

به حد مرگ دارم کتاب شعر و داستان می خونم این وسط امتحانی. فقط هم کتابای قدیمیم رو یعنی اونایی که قبلا خوندمشون. خودش نعمتی است!

   + شقایق ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :