شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

(زنگ می خوره. از کلاس می دوم بیرون تا انتهای راهرو. میشه برم پایین یا برم تو کلاس بغلی یا هزار تا جای دیگه. اما در "اتاق کتاب"(آخه بقیه بهش میگن اتاق روبوکاپ!!!) رو باز می کنم و...)

-کلی از کتابا نیستن... شاید بعضی لیستا گم شده باشن... اینا رو چه جوری باید مرتب کرد...؟ ببخشید میشه من این زنگ سر کلاس نیام؟ کارای کتاب فروشی.... [پس کی این کتابای ما رو می دین؟/ من هنوز پولمو ندادم!/ من کی این کتابو خواسته بودم؟/...........]

.........

*

(زینب رو تو راهرو می بینم و یادم میاد که" اِ... المپیاد ادبی!")

-برای این پنج شنبه چی باید بخونیم...؟ چه فرقی می کنه من که نمی رسم تاریخ ادبیات رو بخونم... ولی گلستان رو می خونم خوبه... بابا من که کلی وقت دارم، ندارم...؟ دارم دیگه...

*

(از کلاس میام ویولون رو می ذارم گوشه ی اتاقم و زیپشو هم باز می کنم.)

[هر روز که میام خونه یه نگاهی بهش میندازم اما انقدر که شونه هام و دستام و همه جام درد می کنه که پشیمون می شم کلا... ]

*

- من میام واسه گذر ها... کارای این کتاب فروشی یه کم تموم شه... میام...

*

-نشریه؟!

*

-خب ما می خوایم یه پروژه ی خوب داشته باشیم حتی اگه به کارگاه هم نرسه مهم نیست، هست؟!

[هست؟!]

(چی فکر کردین؟ تازه کلی هم جلو رفتیم کلی هم به کارگاه می رسه کلی هم استاد راهنما داریم و اینکه کلا بله!)

*

.

.

.

*

- من می رسم مگه نه؟

- آره فقط الان یه کم خسته ای...

- اه درسای مدرسه رو یادم رفته بود...

- اونا رو هم می رسی... الان خسته ای، بخواب...

-کتابا رو میشه یکی بیاد جمع کنه؟

-آره من کمک می کنم؛ الان بخواب... فردا کلی وقت داری...

-آره... فردا...

*

...چقدر آفتاب های نتابیده در راه است!

   + شقایق ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :