شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

بادبادک ها

عمویم می گفت:"بادبادک ها باید پرواز را مثل همه ی پرندگان یاد بگیرند." من از سن هفت سالگی به بعد پس از بازگشت از مدرسه او را در آنچه "یاد دادن" می نامید، گاه در چمن مقابل موت و گاه قدری دورتر در ساحل ریگل با گنامایی (این کلمه را در کتابی مربوط به آفریقای استوایی یافته بود و از قرار معلوم ب هر چیزی که اثری از حیات در آن باشد اطلاق می شود، اعم از انسان مگس شیر تفکر و فیل.) که هنوز بوی چسب چوب می داد همراهی می کردم. او برایم توضیح می داد:"باید آن را محکم نگه داری چون در غیر این صورت خودش را بالا می کشد. گاه پرواز می کند، خیلی بالا، به جستجوی رنگ آبی می رود و دیگر او را نمی بینی مگر وقتی که دیگران تکه تکه شده اش را برایت بیاورند.

-اگر آنها را محکم نگه ندارم خود من هم با آنها پرواز می کنم؟

لبخندی می زد که سبیلش را قشنگ تر نشان می داد و می گفت:"ممکن است چنین شود نباید بگذاری تو را با خودش ببرد."

همیشه اسم های قشنگی روی بادبادک هایش می گذاشت مثل مگس خوار، خل خلی، لنگ لنگان، نره خر، مارپیچ تنیده، مهربان. هرگز ندانستم این اسامی را به چه دلیلی به آنها می دهد. چرا قورباغه ی خندانی که با پنجه هایش در وزش باد به آرامی روز به خیر می گفت به جای "مواج"، "لرزان" نام داشت و در عوض "مواج" ماهی خندانی بود که با باله های گلی رنگش در میان فلس های نقره ای می لرزید. یا چرا بیشتر اوقات در چمن مقابل موت "پوپتین" خودش را زیاد تر از "می میل" که یک آدم مریخی بود هوا می کرد. می میل چشم های گرد و باله هایی به شکل گوش داشت که به نظر من خیلی قشنگ می آمد و وقتی بالا می رفت شروع به بال زدن می کرد. من توانسته بودم این حرکت را از او تقلید کنم و همه ی رفقای کلاسم را در این مسابقه شکست می دادم. وقتی عمویم گنامایی را که من از ترکیبش چیزی درک نمی کردم به هوا می فرستاد برایم توضیح می داد:

-باید سعی کنیم با همه ی آنها که دیده و شناخته شده هستند تفاوت داشته باشد، واقعا نو باشد. و اینجاست که باید آن را محکم تر از همیشه در انتهای ریسمان نگه داری. زیرا اگر رهایش کنی به جستجوی رنگ آبی خواهد رفت و خطر این هست که در بین افتادن بیشترین صدمه را ببیند.

گاهی به نظر می رسید که این بادبادک است که آمبرواز فلوری (عموش) را در انتهای ریسمان نگه داشته است.

تا مدت ها عزیز کزده ی من "نره خر" بی باک بود که تا اوج می گرفت شکمش به وضعی مضحک ورم می کرد و بر حسب نوع کشیدن نخ پنجه هایش را به شکم می زد یا پرش هایی به طرف عقب می کرد.

به نره خر اجازه داده بودم که پیش من بخوابد چون بادبادک وقتی روی زمین است احتیاج به محبت بسیار دارد، زیرا در سطح زمین شکل و حیات طبیعی خود را از دست می دهد و به آسانی غمگین می شود. برای این که با تمام زیبایی خود شفته شود احتیاج به ارتفاع زیاد، هوای آزاد و آسمان آبی دارد.

.

.

.

-که این طور، آنها مرا دیوانه خواندند. بسیار خوب، توجه داشته باش که این آقایان برازنده و این خانم های زیبا حق دارند. این کاملا مسلم است کسی که همه ی زندگی اش را صرف بادبادک ها می کند خالی از نوعی جنون نیست فقط بستگی به این دارد که چگونه این جنون را تفسیر کنیم. کسانی آن را جنون می نامند و کسانی دیگر به آن "شراره ی مقدس" می گویند. تفکیک این دو از هم گاهی مشکل است. ولی اگر تو کسی یا چیزی را واقعا دوست داشته باشی، هرچه داری و هرچه هستی، به او می دهی و توجهی به آنچه دیگران می گویند نداری...

در حالی که نوری از شادی سبیل هایش را روشن کرده بود ادامه داد...

 

 

(بادبادک ها- رومن گاری- فصل اول)

   + شقایق ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :