شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

آفتاب

معلم ریاضی اومد بالا سرم و دید که دارم رو دستم می نویسم. نارنجی رو از دستم گرفت و یه خورشید رو دستم کشید. نمی دونم از کجا فهمید که آفتاب می خوام... به هر حال می خواست کمکم کنه هر چند باعث شد بغضم بترکه... من خورشید واقعی می خواستم...

ـــــــــــــــــــــــــ

داره واسه خودش می خونه؛"تا بردمد... خورشید نو..."

اما اگه من خورشید قدیمیم رو بخوام چی؟! خورشیدی که حتی گرمی نورش هم برام آشنا باشه...

ــــــــــــــــــــــــ

لعنت به من... باز افتادم به همون عادت گند نماد سازی...

   + شقایق ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :