شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

اين مرگی که نترسيد

اينها حرفای آقای مميزه که شرمين نادری تو چلچراغ شماره ۱۷۶ نوشته:

ما آدمای احمقی هستيم که دايم دلمان می خواهد همديگر را نبش کنيم و لباس سياه بپوشيم و توی تشييع جنازه هم شرکت کنيم. نادری با تو هستم! حواست دايم به در است. فکر می کند لابد ما زندانی اش کرديم!... حالا چه اکالی دارد موقع زنده بودن دست همديگر را فشار بدهيم.و دو تا کلمه حرف حساب به هم بزنيم! تا يارو سرش را می گذارد می ميرد لباس سياه را از تو کمد در مياريم که بگيم چه قدر ناراحتيم!

مثلا خود تو نادری! که نمی دانم داری از حرف های من چی ياد داشت می کنی. همه اش توی نقاشی ات زن و مادر داری. هيچ کس توی کلاس خر نيست همه فهميدند تو غصه داری. اما تو با عزاداری چيزی به مادرت ثابت نمی کنی. بهتر است کاسه کوزه ات را ببری جای ديگری پهن کنی. آدمی که مرده اين لوس بازی ها به دردش نمی خورد.حتی الان يه جايی نشسته به ريش تو می خندد. شايد هم نگران است که تو چند مرده حلاجی.توی اين دنيا هزار تا کار است که آدم بايد بلد باشد انجام بدهد و وای به حال کسی که از اين غصه خوردن خوشش بيايد...

   + شقایق ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٤
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :