شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

هذیان می گویم؛ جدی نگیرید...

یک روز آدمی بود که می خواست درخت باشد. یا پنجره. یا حتی سنگ. بله، آدمی بود که می خواست هر چیزی به جز آدم باشد. چون نمی دانست آدم یعنی چه. چون همه می گفتند که همه آدمند و خودش هم آم است و او تا قبل از آن آدم ندیده بود که بداند آدم چیست. پس فکر کرد که واقعا آدم است. و گفت اگر آدم این است پس من می خواهم آدم نباشم. پس رفت که درخت شود. یا پنجره. یا حتی سنگ.
رفت زیر آفتاب. نشست روی زمین داغ. و سنگ شد.
آدم هایی که هنوز می گفتند آدمند آمدند و گفتند که این دیوانه است. سنگ فکر می کرد دیوانه هم آدم است. اما آن موقع فهمید که دیوانه آدم نیست. و خوشش آمد. و دیوانه ماند.
و آفتاب خوب بود...
 
(خودم می دونم داستان نیست اما هیچ ربطی نداره دوست دارم تو اینجا باشه.)

   + شقایق ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :