شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

ویولونم می افتد روی کف سرد اتاق. خرکش شکسته. دیگر آوازی از گلویش بلند نمی شود. صدایی هم اگر باشد چیزی ست شبیه ناله... 

در همین دو روز دوبار غزلیات حافظ از دستم افتاد. روی کف سرد اتاق. حالا ورق ورق شده گوشه ی کتاب خانه سرفه می کند.

دستی میز را می لرزاند و تیله های رنگارنگم روی کف سرد اتاق پخش می شوند. هر کدام به طرفی می روند و از دست من کاری ساخته نیست انگار. 
تیله ی قرمز و نارنجی محبوبم گم شده است...

*
کابوس نیستند اینها هر چند چیزی کم از کابوس ندارند.

*
-چی داره به سرم میاد؟؟؟؟

   + شقایق ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :