شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

 

میگه‌ فرق کردی. به حرفش می خندم و اولین کفش پاشنه دار عمرم رو می خرم. تو همین وبلاگ بود که نوشتم هیچ وقت کفش پاشنه دار نمی پوشم. به همین زودی یادم رفت؟

احساس می کنم دارم به خودم دروغ می گم. این من نیستم که می خندم که حرف می زنم که خودمو با کفش اشنه دار تو آینه ی قدی برانداز می کنم.این کیه پس؟ این کسی که تازگی ها به چیزای عجیب و جدیدی فکر می کنه کیه پس؟

میگه شقایق خیلی فرق کردی. اسم خودم تو ذهنم تکرار می شه انگار. زنگ می زنه. یه لحظه به همه ی چیزای عجیب و جدید فکر می کنم و بعد به حرفش می خندم. صداش دوباره تو مغزم زنگ می زنه: فرق کردی...

صدای تق تق کفشم تو مغزم می پیچه. می خندم؛ بلند می خندم. می خوام تمام این صداها رو محو کنم. صدای اون و تق تق و خنده تو ذهنم قاطی می شه.

*

مطمئنم. این من نیستم. این... کیه پس؟!

   + شقایق ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :