شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

ديگه دستمو نمی گيرن

الان هوا ابريه. اميدوارم بارون بياد. پنجره اتاقم بازه و من بوی بارونو حس می کنم. بوی بارون... خيلی چيزارو يادم مياره، خيلی چيزا... و مهم ترينشون  دست هاييه که دست های ديگه ای رو گرفتن و پاهايی که دويدند و چرخيدند و لب هايی که بلند بلند شعر خوندن: زير بارون...

اولين باری که زير بارون چرخيدم و شعر خوندم رو خوب يادمه. از دو طرف، دو نفر دستامو گرفته بودن. و اونا ديگه دستم رو نمی گيرن.

بچه که بودم هميشه دوست داشتم زود بزرگ بشم اما حالا... احساس می کنم هر شمعی که از روی کيک تولدم فوت می کنم يکی از دوستامه که با يه سال بزرگ تر شدنم منو ترک می کنه. از کلاس پنجم تا حالا هر سال يه دوست! نمی دونم شايد دوستايی که با يه فوت از پيش آدم ميرن اصلا دوست نباشن... بگذريم...

   + شقایق ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آبان ۱۳۸٤
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :