شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

اينجا

اولش كه رفتم دبيرستان، كه اون صندلي هاي تك نفره رو ديدم، ياد نيمكت خودم تو راهنمايي افتادم و اينكه الان يكي ديگه روش مي شينه. با خودم فكر كردم كه حالا نه اونجا رو دارم نه اينجا رو...
ديروز ... ديروز اما... ديروز اما مگه ميشه چيزي راجع بهش گفت؟ ديروز همه چي مثل يه رويا بود. يه خواب قشنگ آبي كه نمي خواستي تموم شه. يه چيزي كه اصلا نميشه راجع بهش نوشت....
ديروز رفتم 3/3. مي دوني وقتي اولايي رو ديدم كه توي 1/3 شون بهم لبخند ميزنن با خودم چي فكر كردم؟ اينكه حالا هم اينجا رو داريم هم اونجا رو...

   + شقایق ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :