شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

مسافر

مسافر جاده رو نديد و دل بست
به خوبي هاي شهر تازه دل بست
مسافر از تموم دار دنيا
به اين شادي كم اندازه دل بست
نمي دونست قشنگي ها مي ميرن
نمي دونست كه خوبي ها سرابن
نمي دونست تموم اين سرابا
اميد واهي نقش بر آبن
مسافر ساده بود و ساده موندش
مسافر جاده رو نخواست ببينه
خيال كرد كه سر اومدن سرابا
نفهميدش كه اين شهر هم همينه...
_______
شعر موزون! جالبه نه؟ البته فكر كنم يه جاهايي وزنش ايراد داره ولي دوسش دارم!

   + شقایق ; ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :