شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

زنگ ادبيات

كلاس ادبيات بود. در واقع اولين كلاس ادبيات اول دبيرستان.كلاسي كه روزها انتظارشو كشيده بودم.
معلم اومد سر كلاس. يه سري حرف معمولي زد و بعد گفت: حالا هركي دوست داره شعري چيزي بخونه. كلي ذوق كردم و همون شعر تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي رو خوندم. معلمه سرشو تكون داد و گفت:"آهان، مرسي، ديگه كي شعر مي خونه؟" اينو با احمقانه ترين لحن ممكن گفت. درست مثل يه دكتر كه در برابر بيماري پيش پا افناده ي مريضش يه نسخه ي معمولي مي نويسه و ميگه نفر بعد!
ياد زنگ ادبياتاي سالاي پيش افتادم و نوزدهم كه قراره برگردم به اون ساختمون بي نظير.
اي كاش سبحاني مدرسه باشه!

   + شقایق ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :