شبدر چهارپری
صفحات وبلاگ

از شنیده شدن

این ماجراهای تا ده تیر تمام کردن که داشت شروع می‌شد می‌دانستم دارم برای یک دوره هر چند کوتاه سنگین فشرده با سر می‌روم توی کاری که دلخواهم نیست. ازش خواستم که از همیشه‌اش بیشتر باشد. یک جوری که خاطرم جمع باشد هر قدرم من کلافه و سگ‌اخلاق باشم یکی هست که همیشه مهربان است و همراه. عادت نداشتم یک چنین چیزی از کسی بخواهم. حتی نگفت "باشه"، مثل هر وقت دیگر. بعد ولی الان دارم می‌نویسم که بگویم چقدر دارم کیف می‌کنم. نه لزوما از این همه کِر شدن، از این خواسته‌ای که این‌طور دقیق و بی‌بروبرگرد مورد توجه قرار گرفته. چند روز دیگر همه‌ش تمام می‌شود، این حس خوب کاش توی سرم بماند ولی.

   + شقایق ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
    ()

 

اصرار داشتم ده تیر ترمم تمام شود و به شهریور نکشد، و تلاشی را که این اصرار مسخره لازم دارد حاضر نیستم بکنم. وقت قابل توجهی از هر روز را به فکرهای بی سر و تهی می‌گذرانم حول اینکه اگر ده تیر تحویل بدهم چی و اگر شهریور تحویل بدهم چطور می‌شود. هر دو هم خوبی‌هایی دارند و من مثل همیشه بلد نیستم بفهمم در نهایت کدامش برایم بهتر است. این دور باطلی که در هر تصمیم کوچک و بزرگی گیرش می‌افتم واقعا دارد کلافه‌م می‌کند.

   + شقایق ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ خرداد ۱۳٩۳
    ()

 

مثل همیشه دارم با این همه تلاش بیهوه برای تحت کنترل گرفتن اوضاع و تسلط بر اتفاقی که قرار است پیش بیاید و تصمیم "گرفتن" خودم را شکنجه می‌کنم. دیشب هی از خواب می‌پریدم و هر بار ماه به طرز شگفت‌آوری روشن، گرد و باشکوه، توی قاب پنجره بود. آرام می‌شدم و می‌خوابیدم. وضعیت عجیب پارادوکسیکال بود.

   + شقایق ; ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
    ()

تونل

یکهو انگار خون دویده به مغزم. سرم تیر می‌کشد. این حجم واکنش فیزیکی به یک خاطره را باورم نمی‌شود. داشتم از امیدهام می‌نوشتم و حال سبکی داشتم، با خودم فکر کردم پارسال این موقع‌ها چه حال گندی بود، برگشتم عقب، دیدم دقیقا همین امروز بود. یک سال پیش. و گذشت.

   + شقایق ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ خرداد ۱۳٩۳
    ()

I believed that I wanted to be a poet

همه‌ش داشتم لحظه‌های قشنگ و حال‌های خوبی را می‌نوشتم که از بودنشان در زندگی‌ام راضی بودم. حال بد نبود؟ قطعا بود. اما نمی‌شد که بنویسمش. حال خوب، آرام بود. فرصت می‌داد بنشینم به مزه مزه کردنش، به صورت‌بندی کردن و واژه یافتن. حال بد اما پسم می‌زد از خودم، از نوشتنم، از زندگی‌م. حال بد لپ‌تاپ را پرت می‌کرد تو دریا، پشت تخت. به جز این خیلی‌ها بودند که ]می‌تواند صرفا زاده توهم من باشد، ولی به هر حال[ این آدرس را باز می‌کردند ببینند کی این حال خوش تمام می‌شود پس. نمی‌خواستم حال بدم را با آن‌ها شریک شوم. از همه اینها گذشته نوشتن از حال خوب تنها سختی‌اش به دام کلیشه‌های زبانی نیفتادن بوده برای من، بقیه‌اش معمولا راحت بود. نوشتن از حال بد اما یعنی هزار لایه‌ای را پس بزنی که سعی دارند دلیل اصلی این ناراحتی را پنهان کنند، بعد ببینی چقدرش را جرئت داری بنویسی، بعد تصمیم بگیری که چقدرش را می‌خواهی منتشر کنی. کار سخت هم که توی زندگی‌م به اندازه کافی داشتم. خلاصه یک وقتی دیدم از این صفحه متنفرم. هیچ‌وقت ادعا نکرده‌م که اینجا تصویر کامل من است اما همیشه یک حال‌وهوایی از واقعیت داشته به هر حال. این دفعه اما خیلی گزینشی بود. دیگر دست و دلم به نوشتن همان هم نمی‌رفت.

موازی این، اتفاق دیگری هم داشت می‌افتاد. خیلی وقت بود که زبانم عوض شده بود. فعل‌ها را شکسته نمی‌نوشتم و حواسم به اسلوب نوشتار بود. از اینجا هم آمد که یکهو دیده بودم نمی‌توانم دو پاراگراف روان به زبان نوشتار بنویسم. متنی که قرار بود زبانش گفتاری نباشد قطعا زیادی رسمی می‌شد و پر دست‌انداز. بعد که شروع کرده بودم این جوری نوشتن توی در دشت هویج، طبیعتا مشکل همچنان برقرار بود. سعی می‌کردم بر تهوع غلبه کنم و ادامه بدهم بلکه اتفاق خوبی بیفتد. نیفتاد. زبان لعنتی پر دست‌اندازی که انگار هیچ جوری درست نمی‌شد. اگر این همه که ادعا می‌کردم برایم مهم بود باید تمرین می‌کردم و وقت تمرین کردن نداشتم و پس همین بود که بود. بعد آن تنفری که گفتم با این فکرها آتشش داغ‌تر شد. بعد از سر وریخت وبلاگم هم متنفر شدم. بعد خب دیگر ننوشتن ساده بود.

همه اینها برای خودشان ماجراهای بزرگی بودند ولی راضی‌م نمی‌کردند تا امروز که چیز جدیدی فهمیدم. درواقع نخی را که همه اینها را به هم وصل می‌کرد و این همه معنی به‌شان می‌داد پیدا کردم. یک وقتی بحثی بود درباره تفاوت زبان گفتار و نوشتار در فارسی، یکی به‌م گفت "خیلی وقته وبلاگتو نخوندم، ولی یادمه اونجا هم گفتاری می‌نوشتی، نه؟ اتفاقا خیلی تعجب کردم که یکی مثل تو این طوری می‌نویسه." این یک وقتی بود که من دیگر گفتاری نمی‌نوشتم، ولی آنجا داشتم حسابی طرف همین شکل نوشتن را می‌گرفتم. حرفش برایم کاملا مقبول بود اما دلم می‌خواست اگر قرار به دفاع کردن است از گفتاری نوشتن بیچاره‌ای که مظلوم واقع شده و خودم وقتی تنها بوده‌ام این همه توی سرش زده‌ام و این همه خودم را به خاطرش سرزنش کرده‌ام دفاع کنم. بله، نمی‌خواستم از چیزی دفاع کنم که خودم توش خوب نبودم. امروز که فکرش را می‌کردم فهمیدم چرا وقتی دیدم زبان نوشتارم این همه بد است، آن قدر حالم خراب شده بود. خب این برای من نقطه ترسناکی بود. من یک وقتی می‌خواستم نویسنده شوم. قرار نبود بزرگ‌ترین اثرم دفتر یادداشت‌های روزانه‌م باشد، پر از می‌خوام و نمی‌تونم و اگه و برم، که سال به سال می‌رود توی صندوق زیر ماشین تحریر. این وبلاگ تنها نقطه‌ دنیا بود که هنوز رویای نویسندگی من را به رسمیت می‌شناخت، وقتی حتی خودم هم آن رویا را دور انداخته بودم.

امروز صبح یادم به رویام افتاد و یک دل سیر برایش گریه کردم. به این که "نویسندگی یک کار تمام وقت است"، که آدم آگاهانه یا همین‌طوری در مسیر زندگی‌ش انتخاب می‌کند بالاخره، و انگار نویسندگی انتخاب اول من نبود. که من آدم چند معشوق داشتن و با همه هم خوش بودن نیستم انگار، نهایت هنرم این است که همان یک معشوقم به اندازه کافی وسیع باشد. که نویسندگی عزیز را به مسیر الان زندگی‌م که این هم به اندازه کافی عزیز است باختم یک وقتی. نمی‌‌خواهم تراژیک برخورد کنم، ولی خب نمی‌شود هم غمگین نشوم. آدم است دیگر. ماه را می‌خواهد.

   + شقایق ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ خرداد ۱۳٩۳
    ()

با خط تیز پیش‌دانشگاهی‌م.

پنج سالی هست که کاغذ نارنجی چسبیده بالای تختم: "زویی، نمی‌شه تو دنیا با این دوست داشتن‌ها و دوست نداشتن‌های شدید زندگی کرد." من ولی هیچ‌وقت این را بلد نشدم. حقیقتش اینکه الان فکر می‌کنم تا حالا که شده بعد از این هم حتما می‌شود. کاغذ را گذاشته‌م بماند، یادمان تلاش‌های جان‌فرسای همه این سالها. که اگر نبودند، شاید باز فکر می‌کردم با این دوست داشتن‌ها و دوست نداشتن‌های شدید نمی‌شود و پنج سال دیگر بعد از این هم رس خودم را می‌کشیدم.

   + شقایق ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ خرداد ۱۳٩۳
    ()

بی اندیشه‌ای/ حیاط پشتی همسایه/ سبز می‌شود.

نشسته‌ام تو حیاط علوم تربیتی. نه جای همیشه‌م، یک جای متفاوت، یک سمت دیگر حیاط. مچ دست راستم بی‌دلیلی که بدانم درد می‌کرد، باند بسته‌ام و ساعتم به جای دست راست پیچیده دور مچ چپم. امروز احتمالا آخرین روزی ست که توی این حیاط نشسته‌ام.

یک ترم، هر روز یکشنبه‌ها، گاهی به نوشتن، گاهی به خواندن، گاهی به انجام تکالیف یا به هیچ کاری نکردن. آدم‌های این حیاط را -از دور- کم‌وبیش می‌شناسم، درخت‌هایش را بیشتر. بوی ناهار سلف و جای آب‌پاش چمن‌هاش را بلدم. نیمکت‌های راحت و ناراحتش را بدون امتحان کردن از هم تشخیص می‌دهم. این حیاط برای من جای مهمی بود. جایی بود که بعد مدت‌ها، توش تمرین تنهایی کردم.

تابستانِ گذشته بود. وقتی خواستِ دلم به تنهایی کردن بود، با سر رفتم توی دیوار. منی که عادت به مستقل تصمیم گرفتن و همه جوره برای خودم بودن داشتم همیشه. از یک طرف مختصات قبلی زندگی‌ام؛ نه دیگر مطلوبم بود و نه داشت به طور عملی جواب می‌داد. از طرف دیگر هر گزینه‌ای برای جایگزین کردن به نظرم غریب می‌آمد. تعادل زندگی‌ام به هم خورده بود. جایی نداشتم. مانده بودم روی هوا. واکنش دفاعیم شده بود بی‌قراری مدام برای این که تنها نمانم. نتیجه‌اش هم طبعا دلزدگی و احساس ناکامی پی در پی. "ترس از دست دادن"ِ همیشگی که فکر می‌کردم فراموشم شده در لباس هولناک جدیدی داشت خودش را نشانم می‌داد و نمی‌فهمیدم.

یک جایی این وسط‌ها توییتر آمد. - چشمی نبود گوشی نبود انتظاری نبود، خودم بودم و خودم. با خودم حرف می‌زدم. چیزهایی را می‌گفتم بدون این که لزوما به کسی، و دیگر محتاج نبودم کسی را بنشانم پای حرف‌هاییم که شنیده شدنشان برایم هیچ معنی‌ای نداشت جز دست یافتن به آن امنیتی که توی ذهنم نداشتم. - بعد حیاط علوم تربیتی آمد. کسی را نمی‌شناختم، کسی من را نمی‌شناخت. و اینجا حتی آن عطش بیان را هم نداشتم. شکل مریضش را این دوره اول توییتر تصفیه کرده بود. بیشتر توی دفترم می‌نوشتم. آن‌قدریش را هم که مانده بود و چیز مریضی توش نمی‌دیدم، بله، توییت می‌کردم.

*

امروز، در این جای متفاوتی که نشسته‌ام، ناگهان می‌بینم که چطور تغییر کرده‌ام. قرار متزلزل شش هفت ماه اخیر در پناه توانایی بازیافته‌ام، تنهایی کردن، برگشته به‌م. هزار چیزی که از هیچ کدام فعلا خبری ندارم هم حتما. جهانم دوباره دارد نظم آشوب‌‌بنیانی را که همیشه عاشقش بودم می‌سازد. بر قرارم دوباره. وه که معجزه مکان.

بعد از ک.م. مدت‌ها بود که این‌قدر عمیق معجزه مکان را لمس نکرده بودم. هیچ جای دیگر جهان این قصه نمی‌توانست این طور تمام و کمال برای من اتفاق بیفتد. نیمکت‌های ناراحتی که به خاطر سایه روشن نورشان انتخاب می‌کردم، درخت پرشکوفه بهار، زمین چمن سبز دورتادور حصار، آنتن وای-فای، راه‌های مورب، کاج‌های کوتاه سرکشیده به راه‌ها، آقای باغبان و بقیه‌ای که می‌شناختم و نمی‌شناختم، ساعت‌های شلوغی حیاط.

کجا جز این‌جا، کی جز این ماه‌های من.

   + شقایق ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳
    ()

دیدبان دروازه سوما

آنجایى که به طور کلاسیک اسمش "بحران" است که میگذرد تازه بحران واقعى شروع مى‌شود. زندگى که قبل از این پر از انگیزه بود -رد کردن این، همین دوره- حالا خالى مى‌شود و دیگران هم مشغول خالى خودشان هستند و باید سبکى مصیبت‌بار لعنتى را تنها به دوش بکشیش.

صبحانه را نمی‌چینم، چایى را می‌گذارم روى کترى بپوسد، پسته و بادام نمی‌شکنم براى ظرف روى میز و می‌گذارم هر کس هر قدر می‌خواهد مشغول خودش باشد. صداى تلویزیون را قطع می‌کنم. گندش اینجاست که دیده نمی‌شود. دیده نمی‌شوم. انگار این مدت هیچ وقت چایى خوش‌رنگ و تازه روى میز سفید هال نبوده که حالا نبودنش اتفاق دیگرى باشد.

ساعت محبوبم توى هیچ مغازه‌اى پیدا نمی‌شود؟ تاج‌بخش نمره‌هاى ابلهانه‌اش را رد کرده و معدلم خراب شده؟ بچه ها نمی‌توانند یک روز مشترک پیدا کنند جمع شویم ببینیم چى قرار است سر این پروژه بیاید؟ چرا این قدر رسپى بوکمارک کرده‌ام؟ چطور شد که دفتر جلدنباتى قشنگم خالى ماند؟ دچار مرض انتخاب نکردنم؟ سر تا ته به نظرم خالى اند همه. قبلش می‌توانستم هر کدام را به هزار بدبختى خودساخته زندگیم ربط بدهم و برایش داستان‌سرایى کنم. حالا همه را یک جا سر می‌دهم زیر تخت و فکر می‌کنم که قبلش چطورى زندگى می‌کردم که روزها انقدر کشدار نبود.

*

چه می‌دانم، صبر کردن را یاد گرفتم اقلا، امیدوارم.

 

پ.ن. این نوشته تا الان که خرداد است درفت مانده بود. همه چی عوض شده. این مرحله هم رد شده و بیماری تا حد خوبی از خانه رفته. گفتم پابلیش کنم که این ماه‌های این بین خالی خالی نمانده باشند، همین.

   + شقایق ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
    ()
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :