در دشت هویج

چهارپر بودن هیچ شبدری مهم نیست

تابستان-3

جزوه‌های پراکنده و نصفه نیمه این چهار سال را مرتب می‌کنم بدهم یکی که به دردیش بخورد. ته جزوه‌ها، هی نوشته‌های داستانی پیدا می‌کنم. چند تایی طرح و دو تا داستان که الان با این فاصله زمانی هنوز می‌توانم بگویم داستان‌هایی قابل قبول و -با کمی خوشبینی- حتی خوبی هستند. نمی‌دانم این ماجرا کی دست از سر من برمی‌دارد یا اصلا هیچ وقت برنمی‌دارد یا چی، ولی حقیقتش این است که هنوز نمی‌توانم بگویم من دیگر نمی‌خواهم/ نمی‌توانم نویسنده باشم.

بخش ناامیدکننده ماجرا اینجاست که هر وقتی در زندگی‌ام داستان می‌نوشتم با تقریب خوبی تنها بودم. حداقلش این که زندگی بیرونی‌ام خیلی شلوغ پلوغ نبود و وقتم را توی خودم می‌گذراندم. نه که منزوی باشم، صرفا وقت بیشتری برای توی خودم بودن داشتم. حالا این هم که می‌گویم ناامیدکننده از اینجاست که با آن شکل زندگی خوشحال نبودم، تنها عنصریش که دلم برایش تنگ شده همین نوشتنش است.

بعد این همه سال من هنوز چالش حل‌نشدنی‌م ترکیب عناصر مختلف سبک زندگی‌های مختلف است. زمان، واقعا می‌گذرد؟

   + شقایق ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
    ()

تابستان-2

اتاق مرتب شده. نشسته‌م پشت میزی که همه این مدت زیر آوار کتاب بود و هر چیزی که قرار بود دم دستم باشد آمده دم دست. میز کوتاه است ولی. کوچک است. احساس می‌کنم همه چیز اتاقم برای هر کاری که می‌خواهم بکنم یک چیز لعنتی‌ای کم دارد. جا نمی‌شوم توی این اتاق. این عصبی‌ام می‌کند. به حد مرگ عصبی‌ام می‌کند. صبحی که با خوشی بیدار شده‌م و جمع و جور کرده‌م و گل آب داده‌م و فلان را می‌کند مشت کوبیدن به میز و هل دادن کشو. از این تابستان هم انتظار زیادی ندارم با این اوصاف، همین که به گندی قبلی نباشد کافی است.

   + شقایق ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
    ()

 

دیشب قبل خواب داشتم یک چیزی برات می‌نوشتم. روی کاغذ نه، توی سرم. از اینها که با خواب قاطی می‌شود و آدم نمی‌فهمد دارد به کجا می‌رود حرف‌هاش. صبح که بیدار شدم هیچ یادم نبود چی نوشتم. شروعش مانده فقط: نا یِ جانم.

   + شقایق ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
    ()

تابستان

یک وقتی کتابخانه‌م یک نظمی داشت برای خودش. معلوم بود هر کتابی کجاست و چرا آنجاست. اگر کسی دنبال کتابی بود من راحت می‌توانستم بگویم کجای کتابخانه‌ست و بین کدام کتاب‌ها. حالا بله تعداد کتاب‌هام واقعا از ظرفیت همه‌ی، کتابخانه که نه، جاکتابی‌های اتاقم و حتی کمدهای کتابخانه هال بیشتر شده و زیر تخت را هم پر کرده، ولی اصل ماجرا چیز دیگری ست. خاک گرفته‌اند و پخش و پلا شده‌اند. روی هم توی هم جا گرفته‌اند بدون این که معلوم باشد چرا. قشنگ معلوم است کسی این مدت هوایشان را نداشته. چیزهای دم دست کاغذ و کتاب‌های شهرسازی بود و زبان و این جور چیزها. الان که دارم اتاق مرتب می‌کنم تنها هدفم این است که داستان‌هام را بیاورم دم دست. منطق چینشم فقط همین است که هر چی که نخوانده‌ام دم دستم باشد. کاش این اتاق یک اتاقی بود که اینها جوری که باید توش جا می‌شدند.

   + شقایق ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
    ()

از شنیده شدن

این ماجراهای تا ده تیر تمام کردن که داشت شروع می‌شد می‌دانستم دارم برای یک دوره هر چند کوتاه سنگین فشرده با سر می‌روم توی کاری که دلخواهم نیست. ازش خواستم که از همیشه‌اش بیشتر باشد. یک جوری که خاطرم جمع باشد هر قدرم من کلافه و سگ‌اخلاق باشم یکی هست که همیشه مهربان است و همراه. عادت نداشتم یک چنین چیزی از کسی بخواهم. حتی نگفت "باشه"، مثل هر وقت دیگر. بعد ولی الان دارم می‌نویسم که بگویم چقدر دارم کیف می‌کنم. نه لزوما از این همه کِر شدن، از این خواسته‌ای که این‌طور دقیق و بی‌بروبرگرد مورد توجه قرار گرفته. چند روز دیگر همه‌ش تمام می‌شود، این حس خوب کاش توی سرم بماند ولی.

   + شقایق ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
    ()

 

اصرار داشتم ده تیر ترمم تمام شود و به شهریور نکشد، و تلاشی را که این اصرار مسخره لازم دارد حاضر نیستم بکنم. وقت قابل توجهی از هر روز را به فکرهای بی سر و تهی می‌گذرانم حول اینکه اگر ده تیر تحویل بدهم چی و اگر شهریور تحویل بدهم چطور می‌شود. هر دو هم خوبی‌هایی دارند و من مثل همیشه بلد نیستم بفهمم در نهایت کدامش برایم بهتر است. این دور باطلی که در هر تصمیم کوچک و بزرگی گیرش می‌افتم واقعا دارد کلافه‌م می‌کند.

   + شقایق ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ خرداد ۱۳٩۳
    ()

 

مثل همیشه دارم با این همه تلاش بیهوه برای تحت کنترل گرفتن اوضاع و تسلط بر اتفاقی که قرار است پیش بیاید و تصمیم "گرفتن" خودم را شکنجه می‌کنم. دیشب هی از خواب می‌پریدم و هر بار ماه به طرز شگفت‌آوری روشن، گرد و باشکوه، توی قاب پنجره بود. آرام می‌شدم و می‌خوابیدم. وضعیت عجیب پارادوکسیکال بود.

   + شقایق ; ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
    ()

تونل

یکهو انگار خون دویده به مغزم. سرم تیر می‌کشد. این حجم واکنش فیزیکی به یک خاطره را باورم نمی‌شود. داشتم از امیدهام می‌نوشتم و حال سبکی داشتم، با خودم فکر کردم پارسال این موقع‌ها چه حال گندی بود، برگشتم عقب، دیدم دقیقا همین امروز بود. یک سال پیش. و گذشت.

   + شقایق ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ خرداد ۱۳٩۳
    ()