در دشت هویج

چهارپر بودن هیچ شبدری مهم نیست

Out of my C.Z.-1

زدونسکا وولا بودم. روز قبلش فرار کرده بودم ووج، از خلوتی شهری که مجبورم می‌کرد به جای گم شدن در جمعیت بنشینم و با تنها کسی که می‌توانستم بگویم اینجا می‌شناسمش حرف بزنم. دریاچه بزرگ پارک کوچک شهر پر از مرغابی بود. من از شروع کردن یک ارتباط انسانی یک قدم آن‌ورتر از سطح روزمره معاشرت فرار کرده بودم. آن بعدازظهر هم درست وقتی ساعات روزمره تمام شده بود زده بودم بیرون، که پولم را تبدیل کنم مثلا. پول کافی تا آخر هفته داشتم ولی خریدن شامپو و شیر و امتحان کردن بستنی محبوب شهر بهانه‌هایی بودند که قبلا استفاده شده بودند.

چترم دو روز قبلش شکسته بود. داده بودمش به الف که وقتی بچه‌های مدرسه را تا خیابان اصلی همراهی می‌کند خیس نشود. بعدش که پرسیده بودم چترم را کجا گذاشته جواب داد که درستش این است بگوییم چترهایم و چترهایم توی اتاقش است. خلاصه که چتر نداشتم و بند پانچو را توی روکشش انداخته بودم دور مچ دستم و تاب می‌دادم. صرافی تعطیل بود، که تقریبا هیچ اهمیتی نداشت. با خودم فکر کردم می‌توانم توی تنها خیابان غیرمسکونی شهر راه بروم و آدم‌ها و مغازه‌ها را نگاه کنم، که بلافاصله فهمیدم تقریبا هیچ کس توی خیابان نیست و هیچ جا جز یکی از این فروشگاه‌های زنجیره‌ای و دو تا سوپرمارکت باز نمانده. ساعت هنوز هفت نشده بود. یک دفعه فهمیدم که هوا هم تاریک شده. باران؟ نه نمی‌بارید. مه بود. شاید هم نشود دقیقا به‌ش گفت مه، ولی یک چیزی توی هوا بود که همه گوشه‌ها را گرد می‌کرد از شدت رنگ‌ها می‌زد و همه چیز را مبهم و تار نشان می‌داد. گفتم بروم پارک، کنار دریاچه. مرغابی‌ها زیر پل سرشان را خم کرده بودند لای پرهایشان و خواب خواب بودند. شهر یک دفعه معنی‌اش را از دست داده بود. چراغ‌ها خاموش بودند و حتی راه کنار جو شبیه خود توی روزش نبود. مسیر کنار جو را گرفتم به سمت بیرون پارک. گل زیر پام چلپ چلوپ می‌کرد و صدایش توی خالی شهر منعکس می‌شد. یک پیرمرد لنگ از کنارم گذشت و وقتی با هم چشم تو چشم شدیم فهمیدم به وضوح می‌داند که مال اینجا نیستم. مه تا خود من ادامه پیدا کرده بود انگار، می‌توانستم خود دیگری‌م باشم. منی که هیچ وقت سر صحبت را باز نکرده بودم حالا می‌دیدم که مشخصا وش‌شانس بوده‌ام تا به حال که دوستانی داشته‌ام. پام را گذاشتم روی سنگفرش پیاده‌روی بیرون پارک، ته مسیر خاکی کنار جو، و پیچیدم سمت خوابگاه.

- هی، من برگشتم. کاری ندارم، خواستی بیا با هم بشینیم بقیه شبو.

- رفتی صرافی؟

- رفتم، بسته بود.

- چتراتم میارم.

توی راهرو به سمت اتاقم می‌توانستم ساختمان چوبی سیمانی نم‌گرفته را با داربست‌های تعمیراتی روی نماش از بیرون ببینم؛ توی مه، با همین دو سه تا پنجره روشنش، می‌درخشید.

   + شقایق ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
    ()

فانوس دریایی

یکی از همین کک‌های معمول افتاده بود به جانم که بروم ببینم پشت این تپه/ صخره/ دیوار چه خبر است. مشکل اینجا بود که دامن بلند دست و پا گیر پام بود و کفش‌های دو سایز بزرگ‌تری که با صندل‌هام عوضشان کرده بودم. یک دیواره تقریبا عمودی بود که به لطف ریشه‌های پیر و محکم درخت‌ها قابل صعود شده بود اما همین ریشه‌های محکم، پایین آمدنی، شده بودند تارهای فرتوتی که با هر قدمی زیر پام پودر می‌شدند. چندین بار سر خوردم و بارها چندین متر روی خارها کشیده شدم و خلاصه رسیدم پایین. کف دست راستم که هر بار موقع سر خوردن حائل هیکلم کرده بودم چند تا خار رفته بود. هر کاری کردم آخر سر دو تاش ماند همان تو. درد داشت طبیعتا. و بیشتر از درد، نفس اینکه یک چیزی زیر پوستم جا مانده که جایش آنجا نیست آزاردهنده بود. بابا یک تلاش مختصری کرد و بعد گفت "این اینطوری درنمیاد. باید بذاری خودش به مرور زمان دربیاد". مرور زمان هیچ جوره تو کت من نمی‌رفت.  مامان وارد عمل شد و با ناخن فشار داد و با سوزن سوراخ کرد و اشکم را درآورد و آخر سر بی‌خیال شد. بی‌خیال شد که، در واقع گفت "من نمی‌تونم درش بیارم ولی حتما یه راهی هست".

*

من هم مثل مامان یک "باید راهی باشد/ حتما باید راهی باشد/ که تا به حال به فکرمان نرسیده/ چه کسی این مغز را به من داد/ که می‌گرید/که می‌خواهد/و می‌گوید که هنوز امیدی هست/ و نمی‌گوید نه" بوده‌ام همیشه. هر قدر هم ضرورت شل کردن را لمس کرده باشم، هیچ وقت نتوانسته‌م دل بدهم به‌ش. یک عمر بی‌نتیجه خودم را سوزن سوزن کرده‌ام.

*

ده یازده روز بعد یک وقتی فهمیدم که خارها سر جاش نیست. طبعا نفهمیدم کی درآمده بود.

   + شقایق ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
    ()

تابستان-3

جزوه‌های پراکنده و نصفه نیمه این چهار سال را مرتب می‌کنم بدهم یکی که به دردیش بخورد. ته جزوه‌ها، هی نوشته‌های داستانی پیدا می‌کنم. چند تایی طرح و دو تا داستان که الان با این فاصله زمانی هنوز می‌توانم بگویم داستان‌هایی قابل قبول و -با کمی خوشبینی- حتی خوبی هستند. نمی‌دانم این ماجرا کی دست از سر من برمی‌دارد یا اصلا هیچ وقت برنمی‌دارد یا چی، ولی حقیقتش این است که هنوز نمی‌توانم بگویم من دیگر نمی‌خواهم/ نمی‌توانم نویسنده باشم.

بخش ناامیدکننده ماجرا اینجاست که هر وقتی در زندگی‌ام داستان می‌نوشتم با تقریب خوبی تنها بودم. حداقلش این که زندگی بیرونی‌ام خیلی شلوغ پلوغ نبود و وقتم را توی خودم می‌گذراندم. نه که منزوی باشم، صرفا وقت بیشتری برای توی خودم بودن داشتم. حالا این هم که می‌گویم ناامیدکننده از اینجاست که با آن شکل زندگی خوشحال نبودم، تنها عنصریش که دلم برایش تنگ شده همین نوشتنش است.

بعد این همه سال من هنوز چالش حل‌نشدنی‌م ترکیب عناصر مختلف سبک زندگی‌های مختلف است. زمان، واقعا می‌گذرد؟

   + شقایق ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
    ()

تابستان-2

اتاق مرتب شده. نشسته‌م پشت میزی که همه این مدت زیر آوار کتاب بود و هر چیزی که قرار بود دم دستم باشد آمده دم دست. میز کوتاه است ولی. کوچک است. احساس می‌کنم همه چیز اتاقم برای هر کاری که می‌خواهم بکنم یک چیز لعنتی‌ای کم دارد. جا نمی‌شوم توی این اتاق. این عصبی‌ام می‌کند. به حد مرگ عصبی‌ام می‌کند. صبحی که با خوشی بیدار شده‌م و جمع و جور کرده‌م و گل آب داده‌م و فلان را می‌کند مشت کوبیدن به میز و هل دادن کشو. از این تابستان هم انتظار زیادی ندارم با این اوصاف، همین که به گندی قبلی نباشد کافی است.

   + شقایق ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
    ()

 

دیشب قبل خواب داشتم یک چیزی برات می‌نوشتم. روی کاغذ نه، توی سرم. از اینها که با خواب قاطی می‌شود و آدم نمی‌فهمد دارد به کجا می‌رود حرف‌هاش. صبح که بیدار شدم هیچ یادم نبود چی نوشتم. شروعش مانده فقط: نا یِ جانم.

   + شقایق ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
    ()

تابستان

یک وقتی کتابخانه‌م یک نظمی داشت برای خودش. معلوم بود هر کتابی کجاست و چرا آنجاست. اگر کسی دنبال کتابی بود من راحت می‌توانستم بگویم کجای کتابخانه‌ست و بین کدام کتاب‌ها. حالا بله تعداد کتاب‌هام واقعا از ظرفیت همه‌ی، کتابخانه که نه، جاکتابی‌های اتاقم و حتی کمدهای کتابخانه هال بیشتر شده و زیر تخت را هم پر کرده، ولی اصل ماجرا چیز دیگری ست. خاک گرفته‌اند و پخش و پلا شده‌اند. روی هم توی هم جا گرفته‌اند بدون این که معلوم باشد چرا. قشنگ معلوم است کسی این مدت هوایشان را نداشته. چیزهای دم دست کاغذ و کتاب‌های شهرسازی بود و زبان و این جور چیزها. الان که دارم اتاق مرتب می‌کنم تنها هدفم این است که داستان‌هام را بیاورم دم دست. منطق چینشم فقط همین است که هر چی که نخوانده‌ام دم دستم باشد. کاش این اتاق یک اتاقی بود که اینها جوری که باید توش جا می‌شدند.

   + شقایق ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
    ()

از شنیده شدن

این ماجراهای تا ده تیر تمام کردن که داشت شروع می‌شد می‌دانستم دارم برای یک دوره هر چند کوتاه سنگین فشرده با سر می‌روم توی کاری که دلخواهم نیست. ازش خواستم که از همیشه‌اش بیشتر باشد. یک جوری که خاطرم جمع باشد هر قدرم من کلافه و سگ‌اخلاق باشم یکی هست که همیشه مهربان است و همراه. عادت نداشتم یک چنین چیزی از کسی بخواهم. حتی نگفت "باشه"، مثل هر وقت دیگر. بعد ولی الان دارم می‌نویسم که بگویم چقدر دارم کیف می‌کنم. نه لزوما از این همه کِر شدن، از این خواسته‌ای که این‌طور دقیق و بی‌بروبرگرد مورد توجه قرار گرفته. چند روز دیگر همه‌ش تمام می‌شود، این حس خوب کاش توی سرم بماند ولی.

   + شقایق ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
    ()

 

اصرار داشتم ده تیر ترمم تمام شود و به شهریور نکشد، و تلاشی را که این اصرار مسخره لازم دارد حاضر نیستم بکنم. وقت قابل توجهی از هر روز را به فکرهای بی سر و تهی می‌گذرانم حول اینکه اگر ده تیر تحویل بدهم چی و اگر شهریور تحویل بدهم چطور می‌شود. هر دو هم خوبی‌هایی دارند و من مثل همیشه بلد نیستم بفهمم در نهایت کدامش برایم بهتر است. این دور باطلی که در هر تصمیم کوچک و بزرگی گیرش می‌افتم واقعا دارد کلافه‌م می‌کند.

   + شقایق ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ خرداد ۱۳٩۳
    ()