در دشت هویج

چهارپر بودن هیچ شبدری مهم نیست

تابستان-2

اتاق مرتب شده. نشسته‌م پشت میزی که همه این مدت زیر آوار کتاب بود و هر چیزی که قرار بود دم دستم باشد آمده دم دست. میز کوتاه است ولی. کوچک است. احساس می‌کنم همه چیز اتاقم برای هر کاری که می‌خواهم بکنم یک چیز لعنتی‌ای کم دارد. جا نمی‌شوم توی این اتاق. این عصبی‌ام می‌کند. به حد مرگ عصبی‌ام می‌کند. صبحی که با خوشی بیدار شده‌م و جمع و جور کرده‌م و گل آب داده‌م و فلان را می‌کند مشت کوبیدن به میز و هل دادن کشو. از این تابستان هم انتظار زیادی ندارم با این اوصاف، همین که به گندی قبلی نباشد کافی است.

   + شقایق ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
    ()

 

دیشب قبل خواب داشتم یک چیزی برات می‌نوشتم. روی کاغذ نه، توی سرم. از اینها که با خواب قاطی می‌شود و آدم نمی‌فهمد دارد به کجا می‌رود حرف‌هاش. صبح که بیدار شدم هیچ یادم نبود چی نوشتم. شروعش مانده فقط: نا یِ جانم.

   + شقایق ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
    ()

تابستان

یک وقتی کتابخانه‌م یک نظمی داشت برای خودش. معلوم بود هر کتابی کجاست و چرا آنجاست. اگر کسی دنبال کتابی بود من راحت می‌توانستم بگویم کجای کتابخانه‌ست و بین کدام کتاب‌ها. حالا بله تعداد کتاب‌هام واقعا از ظرفیت همه‌ی، کتابخانه که نه، جاکتابی‌های اتاقم و حتی کمدهای کتابخانه هال بیشتر شده و زیر تخت را هم پر کرده، ولی اصل ماجرا چیز دیگری ست. خاک گرفته‌اند و پخش و پلا شده‌اند. روی هم توی هم جا گرفته‌اند بدون این که معلوم باشد چرا. قشنگ معلوم است کسی این مدت هوایشان را نداشته. چیزهای دم دست کاغذ و کتاب‌های شهرسازی بود و زبان و این جور چیزها. الان که دارم اتاق مرتب می‌کنم تنها هدفم این است که داستان‌هام را بیاورم دم دست. منطق چینشم فقط همین است که هر چی که نخوانده‌ام دم دستم باشد. کاش این اتاق یک اتاقی بود که اینها جوری که باید توش جا می‌شدند.

   + شقایق ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
    ()

از شنیده شدن

این ماجراهای تا ده تیر تمام کردن که داشت شروع می‌شد می‌دانستم دارم برای یک دوره هر چند کوتاه سنگین فشرده با سر می‌روم توی کاری که دلخواهم نیست. ازش خواستم که از همیشه‌اش بیشتر باشد. یک جوری که خاطرم جمع باشد هر قدرم من کلافه و سگ‌اخلاق باشم یکی هست که همیشه مهربان است و همراه. عادت نداشتم یک چنین چیزی از کسی بخواهم. حتی نگفت "باشه"، مثل هر وقت دیگر. بعد ولی الان دارم می‌نویسم که بگویم چقدر دارم کیف می‌کنم. نه لزوما از این همه کِر شدن، از این خواسته‌ای که این‌طور دقیق و بی‌بروبرگرد مورد توجه قرار گرفته. چند روز دیگر همه‌ش تمام می‌شود، این حس خوب کاش توی سرم بماند ولی.

   + شقایق ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
    ()

 

اصرار داشتم ده تیر ترمم تمام شود و به شهریور نکشد، و تلاشی را که این اصرار مسخره لازم دارد حاضر نیستم بکنم. وقت قابل توجهی از هر روز را به فکرهای بی سر و تهی می‌گذرانم حول اینکه اگر ده تیر تحویل بدهم چی و اگر شهریور تحویل بدهم چطور می‌شود. هر دو هم خوبی‌هایی دارند و من مثل همیشه بلد نیستم بفهمم در نهایت کدامش برایم بهتر است. این دور باطلی که در هر تصمیم کوچک و بزرگی گیرش می‌افتم واقعا دارد کلافه‌م می‌کند.

   + شقایق ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ خرداد ۱۳٩۳
    ()

 

مثل همیشه دارم با این همه تلاش بیهوه برای تحت کنترل گرفتن اوضاع و تسلط بر اتفاقی که قرار است پیش بیاید و تصمیم "گرفتن" خودم را شکنجه می‌کنم. دیشب هی از خواب می‌پریدم و هر بار ماه به طرز شگفت‌آوری روشن، گرد و باشکوه، توی قاب پنجره بود. آرام می‌شدم و می‌خوابیدم. وضعیت عجیب پارادوکسیکال بود.

   + شقایق ; ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
    ()

تونل

یکهو انگار خون دویده به مغزم. سرم تیر می‌کشد. این حجم واکنش فیزیکی به یک خاطره را باورم نمی‌شود. داشتم از امیدهام می‌نوشتم و حال سبکی داشتم، با خودم فکر کردم پارسال این موقع‌ها چه حال گندی بود، برگشتم عقب، دیدم دقیقا همین امروز بود. یک سال پیش. و گذشت.

   + شقایق ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ خرداد ۱۳٩۳
    ()

I believed that I wanted to be a poet

همه‌ش داشتم لحظه‌های قشنگ و حال‌های خوبی را می‌نوشتم که از بودنشان در زندگی‌ام راضی بودم. حال بد نبود؟ قطعا بود. اما نمی‌شد که بنویسمش. حال خوب، آرام بود. فرصت می‌داد بنشینم به مزه مزه کردنش، به صورت‌بندی کردن و واژه یافتن. حال بد اما پسم می‌زد از خودم، از نوشتنم، از زندگی‌م. حال بد لپ‌تاپ را پرت می‌کرد تو دریا، پشت تخت. به جز این خیلی‌ها بودند که ]می‌تواند صرفا زاده توهم من باشد، ولی به هر حال[ این آدرس را باز می‌کردند ببینند کی این حال خوش تمام می‌شود پس. نمی‌خواستم حال بدم را با آن‌ها شریک شوم. از همه اینها گذشته نوشتن از حال خوب تنها سختی‌اش به دام کلیشه‌های زبانی نیفتادن بوده برای من، بقیه‌اش معمولا راحت بود. نوشتن از حال بد اما یعنی هزار لایه‌ای را پس بزنی که سعی دارند دلیل اصلی این ناراحتی را پنهان کنند، بعد ببینی چقدرش را جرئت داری بنویسی، بعد تصمیم بگیری که چقدرش را می‌خواهی منتشر کنی. کار سخت هم که توی زندگی‌م به اندازه کافی داشتم. خلاصه یک وقتی دیدم از این صفحه متنفرم. هیچ‌وقت ادعا نکرده‌م که اینجا تصویر کامل من است اما همیشه یک حال‌وهوایی از واقعیت داشته به هر حال. این دفعه اما خیلی گزینشی بود. دیگر دست و دلم به نوشتن همان هم نمی‌رفت.

موازی این، اتفاق دیگری هم داشت می‌افتاد. خیلی وقت بود که زبانم عوض شده بود. فعل‌ها را شکسته نمی‌نوشتم و حواسم به اسلوب نوشتار بود. از اینجا هم آمد که یکهو دیده بودم نمی‌توانم دو پاراگراف روان به زبان نوشتار بنویسم. متنی که قرار بود زبانش گفتاری نباشد قطعا زیادی رسمی می‌شد و پر دست‌انداز. بعد که شروع کرده بودم این جوری نوشتن توی در دشت هویج، طبیعتا مشکل همچنان برقرار بود. سعی می‌کردم بر تهوع غلبه کنم و ادامه بدهم بلکه اتفاق خوبی بیفتد. نیفتاد. زبان لعنتی پر دست‌اندازی که انگار هیچ جوری درست نمی‌شد. اگر این همه که ادعا می‌کردم برایم مهم بود باید تمرین می‌کردم و وقت تمرین کردن نداشتم و پس همین بود که بود. بعد آن تنفری که گفتم با این فکرها آتشش داغ‌تر شد. بعد از سر وریخت وبلاگم هم متنفر شدم. بعد خب دیگر ننوشتن ساده بود.

همه اینها برای خودشان ماجراهای بزرگی بودند ولی راضی‌م نمی‌کردند تا امروز که چیز جدیدی فهمیدم. درواقع نخی را که همه اینها را به هم وصل می‌کرد و این همه معنی به‌شان می‌داد پیدا کردم. یک وقتی بحثی بود درباره تفاوت زبان گفتار و نوشتار در فارسی، یکی به‌م گفت "خیلی وقته وبلاگتو نخوندم، ولی یادمه اونجا هم گفتاری می‌نوشتی، نه؟ اتفاقا خیلی تعجب کردم که یکی مثل تو این طوری می‌نویسه." این یک وقتی بود که من دیگر گفتاری نمی‌نوشتم، ولی آنجا داشتم حسابی طرف همین شکل نوشتن را می‌گرفتم. حرفش برایم کاملا مقبول بود اما دلم می‌خواست اگر قرار به دفاع کردن است از گفتاری نوشتن بیچاره‌ای که مظلوم واقع شده و خودم وقتی تنها بوده‌ام این همه توی سرش زده‌ام و این همه خودم را به خاطرش سرزنش کرده‌ام دفاع کنم. بله، نمی‌خواستم از چیزی دفاع کنم که خودم توش خوب نبودم. امروز که فکرش را می‌کردم فهمیدم چرا وقتی دیدم زبان نوشتارم این همه بد است، آن قدر حالم خراب شده بود. خب این برای من نقطه ترسناکی بود. من یک وقتی می‌خواستم نویسنده شوم. قرار نبود بزرگ‌ترین اثرم دفتر یادداشت‌های روزانه‌م باشد، پر از می‌خوام و نمی‌تونم و اگه و برم، که سال به سال می‌رود توی صندوق زیر ماشین تحریر. این وبلاگ تنها نقطه‌ دنیا بود که هنوز رویای نویسندگی من را به رسمیت می‌شناخت، وقتی حتی خودم هم آن رویا را دور انداخته بودم.

امروز صبح یادم به رویام افتاد و یک دل سیر برایش گریه کردم. به این که "نویسندگی یک کار تمام وقت است"، که آدم آگاهانه یا همین‌طوری در مسیر زندگی‌ش انتخاب می‌کند بالاخره، و انگار نویسندگی انتخاب اول من نبود. که من آدم چند معشوق داشتن و با همه هم خوش بودن نیستم انگار، نهایت هنرم این است که همان یک معشوقم به اندازه کافی وسیع باشد. که نویسندگی عزیز را به مسیر الان زندگی‌م که این هم به اندازه کافی عزیز است باختم یک وقتی. نمی‌‌خواهم تراژیک برخورد کنم، ولی خب نمی‌شود هم غمگین نشوم. آدم است دیگر. ماه را می‌خواهد.

   + شقایق ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ خرداد ۱۳٩۳
    ()