در دشت هویج

چهارپر بودن هیچ شبدری مهم نیست

 

رابطه ی پیشینم با درختا یه رابطه ی دورادور خیلی عزیز و محترمانه ای بوده. رابطه ی این روزهام اما به کل از نوع دیگه ایه. همه چی فرق کرده از وقتی دارم اسمشونو یاد می گیرم علاوه بر بوهایی که می شناختم و برگا و تنه هایی که می دونستم. اصن انگار بوشون و رنگشون هم فرق کرده، شاخص تر شده. کلا رابطه خیلی نزدیک و حتی عاشقانه شده دیگه. الان به طور خاص نارون. به طور خاص تر یه خانواده ی چارتاییشون که تو تقاطع رازی و ایتالیا هستن، اصن یه طوری کنار هم وایسادن که آدم می خواد نگاشون کنه بمیره فقط بس که راضی و خوشبخت به نظر میان. هر کدومشون هم یه دیوانه ی خاصیه. هر بار که برا رفتن سر طرح از اونجا رد می شم این طوری ام که قربان شما برم من. خلاصه که قربانشون می رم و با دل خوش می رسم به جمهوری و شلوغی خل وضعش. دل خوش آقا، دل خوش. متوجهین که؟

پ.ن.: بابت نیم فاصله ها متاسفم.

   + شقایق ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
    ()

 

آدمی که تو هستی، براش "شدن" مسئله ست، در برابر "بودن". تلاش براش همه چیه. تغییر، و ساختن.

امروز داشتم به مینو می گفتم، درباره هر آدمی یه بحث اینه که چی هست و یه بحث اینه که می خواد چی بشه. برا من، خیلی بیشتر از اول، این دومیه که مهمه، که ارزشه. از هری پاتری که اون سال ها با آیدا صد بار خوندمش، یه صحنه برام خیلی عزیز بود و هنوز تو ذهنم مونده. اونجا که هری از دامبلدور می پرسه چرا کلاه منو انداخت تو گریفندور، در حالی که نظرش اسلیترین بود. و جواب دامبلدور این بود که "هری، این انتخابای ماست که ما رو، چیزی رو که هستیم، می سازه. انتخاب تو گریفندور بود".

 

همینه که برام عزیزی انقدر. همینه که برام مهمی.

   + شقایق ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
    ()

VERA

those were the days, my friend...

   + شقایق ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
    ()

 

همیشه از ابتدای این همه آشنا می روم

رو به انتهایی که تنها باز می گردم.

   + شقایق ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
    ()

23:47

دیشب چمران رو تا ته رفتم پایین. نوابو هم رد کردم. فلشایی رو که نمی دونستم رو به کجان دنبال کردم. از خروجی های فرعی تاریک و خالی ای که اگه عقلم سر جاش بود هیچ فرمونو به سمتشون نمی پیچیوندم گذشتم. و بالاخره گم شدم.

   + شقایق ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
    ()

آءخ

{+}

   + شقایق ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
    ()

و انزوا می آید که رخ بنماید

هیچیم با هیچیم هماهنگ نیست؛ بدتر از همه، روابطم با امکاناتم.

   + شقایق ; ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
    ()

 

روزهای یک ضرب تا شب.

   + شقایق ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
    ()

 

 ماهی کوچکم که تنها بازمانده از بین بیست و چاهار خواهر و برادرش بود، که توی خانه‌ی خود ما روی میز هال به دنیا آمده بود،که تازه داشت رنگ نقره‌ای بزرگسالی‌اش را به خودش می‌گرفت، که حتی دلم نمی‌آید اسمش را بگویم؛

امروز روی کمد چوبی کنار حمام مرد.

   + شقایق ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
    ()

 

آدم چند بار تو خیابونای یه شهر گریه کرده باشه می تونه بگه این شهر گریه های منو می شناسه؟

   + شقایق ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
    ()

 

-Hey, are your eyes misting over?
-This song, it's meaningful to me. it was playing the night i met someone.
-So are they tears of sorrow or tears of joy?
-Well, aren't those the same tears?
 
-Melinda & Melinda, Woody Allen-

   + شقایق ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
    ()

M100105002; length: 17:12:15

پیش‌نوشت: این بیش از هر روزمره‌ی دیگه‌ای روزمره ست. من اخطارمو داده باشم! می‌شه که همین الان شروع نکنیدش و می‌شه هر جایی اون وسط قطع کنید خوندنو، فقط تجربه‌ی عجیبی بود که دوست داشتم بنویسمش. همین.

 

اگه به خودم بود که می‌رفت تا یه هفته بعد، ریکوردر شکیلاست اما و باید همین امشب فایلا رو بریزم رو لپ‌تاپم و پسش بدم. دو تا فایله، ولی چرا انقدر طول می‌کشه ریختنش؟ اولی چل و دو مگه و دومی نهصد و چل و پنج مگ، دومی نباید کوتاه تر می‌بود؟  فایلو باز می‌کنم. هیفده ساعته، منطقیه حجمش. هیفده ساعت؟! خدای من، بعد از کلاس یادم رفته خاموشش کنم، همون جوری گذاشته‌م تو جیب کیفم و راه افتاده‌م... می‌زنم جلو، نمایش رادیویی. جلوتر، صدای ولوله‌ی کارگاه. جلوتر، سکوت. جرئت ندارم کلشو گوش بدم.


پنجشنبه شب. دلزدگی از کارا و خستگی به حد مرگ. گوش بدمش تا خوابم ببره، ها؟

 

صدای خداحافظیم با بچه‌های کلاس، تعارفشون دم در که خانوم اول شما برین، خداحافظیِ دوباره‌ی دم در. صدای پرت شدن کیفم رو صندلی ماشین، صدای روشن شدن ماشین، صدای رادیو. تلفنم زنگ می‌خوره. یهو واقعی می‌شه صحنه، مکالمه تو ذهنم پررنگ می‌شه و صحنه‌ رو دقیق یادم میاد، تقاطعی رو که داشتم ازش رد می‌شدم، کامیونی رو که پشتش گیر کرده بودم، فکرای هم‌زمانمو که از کدوم مسیر برم، و حتی نگاهمو به ساعت ماشین که دقیقا چقدر وقت دارم. جلوتر، گفتگوی یک‌طرفه‌م با آقای گل‌فروش لال سر چارراه جنت‌آباد (اقا اون چنده؟ اون که دورش نارنجیه. دو و نیم؟ اِ، من فقط دو و دویست و پنجاه دارم. همینو بدم؟ باشه مرسی)، و خریدن گل با همه‌ی پولی که داشتم، بوقای پشتم وقتی که چراغ سبز شده بود و من داشتم هنوز پول از جیبام خالی می‌کردم. صدای گاز و قطع شدن بوقا، و بعدش صدای خش خش سلفون گل برای این‌که خوب رو کیفم جا بگیره و نیفته. نمی‌زنم جلو، همین‌طور با خودِ دیروزم رادیو گوش می‌کنم تا برسم بالای امیرآباد، رادیو خاموش می‌شه تا بتونم پارک کنم، صدای باز شدن قفل فرمون. پیاده می‌شم، صدای قفل شدن درای ماشین. خش‌خش و تق‌تق شدیدی که یعنی کلیدارو انداختم کنار ریکوردر. با ریتم قدمام صدا ضبط شده حالا. صدای گفتگوی تلفنی کسی که تو صف عابربانک پشتم وایساده بود، صدای گفتگوی تلفنی خودم با مینو که یه کم دیر می‌رسم. بینگ بینگ کار با عابربانک، صدای شمردن پول، صدای بیرون اومدن قبض. دوباره صدای ریتم دیوانه‌ی قدم‌هام. شونزده آذر. باز شدن در ماشین. رادیو. سمسی ازت نگرفتم، برنامه چی شد و آره ساعت نهِ پای تلفن. سوار شدن نفر بعدی و پایان مکالمه.

.

.

.

تمام حرفامون با مینو سر شیت‌بندی این توئه، تمام غرای من و دیگه نمی‌تونم دارم از تشنگی می‌میرم‌هام. صدای چیپس خوردنمون. حتی اون تیکه‌هایی که از کارگاه اومده‌م بیرون. آخرش قطع امید از به نتیجه رسیدن کار امروز و صدای من که "کجایی؟... باشه نرو پس، بذار میام دنبالت با هم بریم... نه ماشینم بالاست... دم دانشکده فیزیک... فکر کنم یه نیم ساعت چل دیقه دیگه... نه نه اصن، بگو بیاد... باشه، فعلا...".

خیلی عجیب غریبه همه چی. من حتی تو به یاد آوردن سیر اتفاقای یه روز هم مشکل دارم، معمولا پس و پیش می‌شه و کلی‌هاش جا می‌مونه، اما الان با شنیدن این صدا می‌تونم به خاطر بیارم که داشتم چه چیزایی رو تو کیفم می‌ذاشتم وقتی این کلمات از دهنم درمی‌اومد. اگه یه آرشیو این طوری از تمام روزای زندگیم پیدا کنم چی می‌شه؟ روانی می‌شم قطعا، روانی.

تاکسی، ماشینم، حرفای تو راه، مکثا و سکوتا. پیاده شدن سهند، و حرفای بقیه‌ی راه. صدای رادیو، تا بره ذرت بخره و بیاد، که ذرت نداشتن. غصه نخور می‌ریم یه جا دیگه گفتنِ من به شکمش. دوباره صدای رادیو تا با خوراکی بیاد. حرفای حین خوراکی خوردن اون. حرفای حین هیچی نخوردن من...


خونه، ساعتایی که کیفم افتاده بود رو تخت و خودم تو اتاق نبودم؛ سکوت. هر چند وقت یه بار صدای باز و بسته شدن در. بعدترش صدای موزیک، حرفای با شکیلا (گاهی انقدر صدامون شبیه همه که فکر می‌کنم دارم با خودم حرف می‌زنم)، حرفای با مامان، آواز خوندنای شکیلا، یه تیکه که بهش گفتم اونو از گوشت دربیار خودتم بشنوی چی می‌خونی، صدای باز و بسته شدن در، بعدش دوباره موزیک. اینجاها رو اما یادم نمیاد جزئیاتشو، رو صدای موزیک صحنه‌ها ضبط نشده. شاید چون واقعا بیش از هر چیزی داشتم موزیک گوش می‌دادم نه مثل تو ماشین که رادیو کار جانبی بود و خاطره کارای اصلیم روی اون صدا ضبط شده بود، آره احتمالا. بعدش اونجایی که پازش کردم و شروع کردم فکر کردن، بعدش که خوابم برد، بعدش تلفنی با ناهید، بعدش دوباره سکوتی که رو ریکوردر ضبط شده و فکرایی که تو سر من ادامه پیدا کرده.

.

.

سکوت محض، حدود پنج ساعت و نیم. بعدش صبح صدای شکیلا که می‌گه: "ام پی فورمو امروز هم لازمش داری؟" و صدای من که می‌گه نه دستت درد نکنه. دوباره صدای اون که پس فایلای خودتو پاک کن لطفا. باشه همین الانِ الان گفتن من، خش خش درآوردنش از کیف. سیمش کجاست گفتنم، و بعد بلافاصله "هیچی پیداش کردم". و، آره، پایان فایل.

   + شقایق ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
    ()

 

بیش از هر وقت دیگه تو زندگیم، دلم می‌خواست بلد بودم آواز بخونم.

   + شقایق ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
    ()

صورتامون رو به دوربین: راضی، عجیب راضی.

لباسی را که با وسواسی سه ساعته انتخاب کرده بودی، بعدش دقیقاً با همان ترکیبات بارها و بارها و بارها پوشیدی. آن قدر که معنی اش را از دست بدهد. یک فصل تمام، تقریباً هر روز. روزهای بعد از قبول کردن هرگزیِ رویایی هنوز شروع نشده. آن قدر و آن قدر و آن قدر، که معنی اش را کاملاً از دست بدهد...

   + شقایق ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
    ()

 

چون من ز خود بیرون شوم، یارم بغل وا می کند...

   + شقایق ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠
    ()

 

وآن دم که خراب گشته ام، آبادم...

   + شقایق ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
    ()

 

حجم ناگهانی فعالیت‌های دوست‌داشتنیِ ممکن که اوایل شاد و هیجان زده‌ام کرده بود حالا عصبی‌ام می‌کند. واکنشم؟ طبیعتا شده هزارباره لیست کردن و جزء به جزء نوشتن "پروژه"ها. شده نشستن و هیچ کاری نکردن.

   + شقایق ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
    ()

 

-جایی اوایل ترم چاهار، دانشکده‌ی هنرهای زیبا، من اینجا دوست‌هایی دارم.-

دوست‌هایی که وقتی اعصاب خسته از فشارهای بی ربط به همِ از بخت بد هم‌زمان شده‌ام را ناگهان از وسط کلاس بیرون کشیده‌ام، کیف و ژاکتم را دست گرفته‌اند و می‌آیند دقیقا همان جایی که از دنیا قایم شده‌ام. یکی‌شان می‌گوید "دیدین اینجاست"، و من لبخند می‌زنم. می‌پرسند چاییِ سیب دارچین می‌خواهم یا کارامل، و آخرش به جای هر دوی این ها چیپس و ماست می‌خوریم. نشسته زیر آفتاب بی‌رمق و باد سرد زمستانی، استاد احمق بی‌ادب به کفشمان، به صدایی که زیر طاق ژوژمان اکو می‌شود و می‌پرسد هنرها اینجاست و آیا درست فرود آمده است یا نه، می‌خندیم.

 

 

   + شقایق ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
    ()

 

عطر نوازشی که دل از یاد برده بود...

:)

   + شقایق ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
    ()

 

needs a "bestfriend". c

   + شقایق ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
    ()

 

سر کلاس‌ معماری معاصر، استاد این جوری شروع کرد که کیا این رشته‌ای رو که دارن می‌خونن دوست ندارن؟ و من حتی لحظه‌ای فکر نکردم که دستم رو بالا ببرم.

آقا جان، چه خبره اینجا؟ من اول کلاس تاریخ شهر در ایران که دیدم چقدر باید این ترم رو این درس کار کنم می‌خواستم از خوشی بمیرم؛ من سریال ویژن از دانشگاه تا پارک لاله‌م رو که می‌بینم قند تو دلم آب می‌شه؛ از این کلاس معماری معاصر که اومدم بیرون می‌خواستم پرواز کنم بس که استادش روشن‌بین و باهوشه، بس که هیجان‌انگیزه برام طرح درسی که توضیحش رو داده. بابا، من دارم شدید و جدی به آموزش شهروندی در مدارس فکر می‌کنم. انگار این تنها چیزیه که می‌تونم این‌طوری بهش فکر کنم.

حس من کنم دوباره وصل شده‌م به اون منبع انرژی بی‌پایان. یکی بزنه به تخته برام.

   + شقایق ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
    ()

 

دیگه همه بازیا تکراری شده بود که یکی یه بازی جدید یادمون داد: سایکو. سیستم این بود که یکی می‌رفت بیرون و بقیه با هم یه قاعده‌ای رو خودشون تعریف می‌کردن و باید طبق اون قاعده، نه به جای خودشون بلکه به جای دیگران، جواب می‌دادن. بعد که اون طرف بر می‌گشت باید با سوالایی که می‌پرسید و جوابای جابه‌جاشون قاعده رو پیدا می‌کرد.

من دومین نفری بودم که رفت بیرون. بعد همین طور که جلو می‌رفتم و نزدیک نمی‌شدم به پیدا کردن قاعده، وقتی فهمیدم که چقدر چقدر سخت انتخابش کرده‌ن، شروع کرده‌م که بابا چه کاریه آخه انقدر پیچیده؟ و جواب این بود که موقع قاعده گذاشتن دور قبلی، تو داشتی نشون می‌دادی که خیلی باهوشی و ما هم گفتیم برات چیز سخت بذاریم تا نمی دونم چی. من؟ من می‌خواستم همون جا بمیرم. من تو دور قبل، آره، بلند بلند به چیزای سختی هم فکر کردم ولی گفتم که قرار نیست همچین چیزایی تو بازی بذاریم چون می‌خوایم بازی بچرخه. ولی این که این بلند بلند فکرکردنه، "باهوش نمایی" تعبیر شه،... خدای من. بدم اومد از خودم.

شب که دوباره بهش فکر کردم دیدم قضیه جدیه، هرچند از یه وجه دیگه. که من کلاً یه وحشت همیشگی‌ای از خنگ بودن دارم. دیدم قبلش تو اون دو تا بازی سرکاریای سایکو مدرن هم وقتی اولین و دومین نفری بودم که تو جمع قاعده رو فهمیدم، خیالم راحت شد و ضربان قلبم به حالت طبیعی برگشت.

به ریشه‌ش که فکر می‌کنم دلم می خواد کلاً به مدرسه برش گردونم، اما متأسفانه همه‌ش هم این نیست. من یادم میاد وحشتمو قبل از روز اول استخر عمیق، و خیال راحتمو وقتی تونستم خودمو رو آب نگه دارم. یادمه شطرنج بازی کردنامو، درگیریامو سر معماهایی که تو مهمونی‌های خانوادگی مطرح می‌شد. می‌شه اینا رو زیرمجموعه‌ی اون ایده‌آل گرایی هم تعریف کرد، اصن این ترسه کلاً زیرمجموعه‌ی همونه انگار. اه. مسخره ست که بازگشت همه چی به سمت اینه، مدت ها بود که داشتم بهش فکر نمی‌کردم.

   + شقایق ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
    ()

 

یه نقطه‌هایی از وجود آدم هست، که دیگه از یه وقتی به بعد با مسالمت پذیرفته می‌شه. مثلاً دیگه وقتی تو راه همسفرات آهنگ شیش و هشت می‌ذارن و با خوشی دست می‌زنن و می‌خونن و تو جاشون می‌رقصن، تو می‌دونی اونی که نشسته جاده رو نگاه می‌کنه و هر چند وقت یه بار چند خطی به سفرنامه‌ش اضافه می‌کنه خودتی. دیگه از شدت یأس و ناتوانی شروع به برچسب زدن به این حرکت ساده نمی‌کنی، دیگه غصه نمی‌خوری که چرا نمی‌تونی یکی از اونا باشی، دیگه تلاشای مذبوحانه برا یکی شدن با این خوشی جمعی نمی‌کنی، و دیگه دیوانه‌وار و ابلهانه تو کل قضیه دنبال معنا نمی‌گردی. دیگه می‌دونی تو اونی هستی که حالا این کارو هم نمی‌تونه بکنه، و در عین حال می‌تونه از شنیدن صدای بی‌خیال این جمع لذت ببره. بله، این جوریاست. من که راضی ام.

   + شقایق ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
    ()

 

دارم می‌رم سفر. یه هفته، جنوب، آفتاب. آخ، نورش و گرماش... بعدش که بیام ترم جدید شروع شده. بسه دیگه، می‌خوام خوب خوب باشم. دوباره می‌نویسم.

   + شقایق ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
    ()

 

یهو انگشتاشو از رو پیانو برداشت. آخرین نت تو هوا ول شد. شروع کرد انگشتاشو تو هوا تکون دادن به دنبال جمله‌ای که به زبونش نمی‌اومد. آرشه تو دست من آویزون مونده بود منتظر جمله‌ی لعنتیش. یهو شروع کرد:‌ "تو اصن ریتمو نمی‌فهمی." کلماتش، به اون لهجه‌ی مقطع ارمنی، یکی یکی خوردن تو سرم. "تا وقتی این ریتمو نفهمی هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم."

من؟ من هنوزم ریتم نمی‌فهمم. من هیچ وقت ریتم نفهمیدم. یا تندتر بوده‌م یا کندتر، یا جلو بوده‌م یا عقب. اون موقع؟ هه. اون موقع فقط گریه کردم.

   + شقایق ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
    ()

Jisei

Like dewdrops
on a lotus leaf
I vanish.
 
-SENRYU-

   + شقایق ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
    ()

 

لینک دادن به این پست، بعد یه ماه، هنوز یک نوشته نیست. اما به هر حال، در نوع خودش شرحی هم هست بر روزگار من.

   + شقایق ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
    ()

 

باید گروه‌های دونفره می‌شدیم برای یک تمرین مسخره‌ی طراحی، و من هم‌گروه نداشتم.

 

-جایی اواسط ترم سه، دانشکده‌ی هنرهای زیبا-

   + شقایق ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
    ()

دستهایم را در باغچه میکارم

تو همه بحثا طرف عدم خشونتو می‌گیری، طرف کینه نداشتن رو، طرف منطقی بودن رو. و یهو می‌رسی به اینجا که ری.دم تو اون منطقی که نمی‌شه باهاش یه دیالوگ برقرار کرد با اون آدمی که منطقش قدرتشه.

برای دومین بار، رو صندلی‌های مرکز امنیت اجتماعی حر نشسته‌ی و سعی داری که بفهمی دقیقا چرا. دختر ظریفی آروم گریه می‌کنه، چیزی نداری که بهش بگی، می‌دونی که گریه‌ش از نگرانی نیست که بخوای بگی نگران نباشه، بغلش می‌کنی و باهاش اشک می‌ریزی. دستاشو محکم تو دستت می‌گیری تا کمی آروم شه، و همین. می‌ری دوباره می‌شینی سر جات و دیگه حتی تلاشی نمی‌کنی که بفهمی چرا اینجایی. اشکات میاد و می‌دونی این دفعه دفعه‌ی پیش نیست که شاخ شی براشون، این دفعه می‌دونی از چی داری اشک می‌ریزی. یکی دیگه میاد تو رو بغل میکنه. اون قدر تو بغلش آرومی که حتی براش حرف می‌زنی، می‌گی اشکت از چیه. می‌گه میخواد بره، که دیگه سی سالشه و نمی‌خواد برا درست شدن چیزایی که درست نمی‌شن اینجا بمونه. می‌گی که چرا نمیخوای بری و برنگردی. دیالوگ تموم می‌شه. دختر دیگه‌ای دوربینشو درمیاره و یواشکی چند تا عکس می‌ندازه، رو به لنزش وی نشون می‌دی، دوسش داری.

مامانت میاد دنبالت، شروع می‌کنه با اون صدای محکم قشنگش براشون سخنرانی کردن و محکومشون کردن، آروم تو گوشش می‌گی که ولشون کن مامان من، نگا کن این قیافه‌ی سنگی کثافتشونو، خودم جرشون میدم، بیا بریم. زیر تعهد لعنتی مطابق قوانین نظام رفتار میکنم رو امضا می‌کنی، و قبل از اینکه بری آروم به دختر دومی می‌گی که براش آرزو می‌کنی بتونه بره و برات آرزو کنه که بتونی بمونی، و میای بیرون.

تو پله ها، مامانت بهت می‌گه: "ولی اون چیزی که تو گوشم گفتی ادبیات تو نبودا." تو دلت می‌گی که ری.دی به ادبیاتت که از پس بیان خشمت برنمیاد. توی توی دلت می‌ری.نی به خودت که نمی‌تونی از پس خشمت بربیای.

   + شقایق ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
    ()

 

من نمی‌خوام هرز برم. و بی‌ راهنما هی دارم به درودیوار می‌زنم. ساعت‌های طولانی تو کتابخونه فقط تبدیل به انباشت مطلب می‌شه وقتی سیر مطالعاتی به معنای واقعیش ندارم و خودمو مجبور می‌کنم یه کتابو تموم کنم و بعد کتاب بعدی. برنامه امتحانای این ترم اومده و من هنوز بسیاری کارام برای این ترم رو هوا مونده، هر کدوم فدای یکی دیگه شده‌ن و هیچ کدوم به جایی نرسیده‌ن. مثل همیشه. مثل همیشه. مثل همیشه‌ای که ندونی به کدوم ور باید بری و از کجا باید بری.

   + شقایق ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
    ()