در دشت هویج

چهارپر بودن هیچ شبدری مهم نیست

Jisei

Like dewdrops
on a lotus leaf
I vanish.
 
-SENRYU-

   + شقایق ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
    ()

 

لینک دادن به این پست، بعد یه ماه، هنوز یک نوشته نیست. اما به هر حال، در نوع خودش شرحی هم هست بر روزگار من.

   + شقایق ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
    ()

 

باید گروه‌های دونفره می‌شدیم برای یک تمرین مسخره‌ی طراحی، و من هم‌گروه نداشتم.

 

-جایی اواسط ترم سه، دانشکده‌ی هنرهای زیبا-

   + شقایق ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
    ()

دستهایم را در باغچه میکارم

تو همه بحثا طرف عدم خشونتو می‌گیری، طرف کینه نداشتن رو، طرف منطقی بودن رو. و یهو می‌رسی به اینجا که ری.دم تو اون منطقی که نمی‌شه باهاش یه دیالوگ برقرار کرد با اون آدمی که منطقش قدرتشه.

برای دومین بار، رو صندلی‌های مرکز امنیت اجتماعی حر نشسته‌ی و سعی داری که بفهمی دقیقا چرا. دختر ظریفی آروم گریه می‌کنه، چیزی نداری که بهش بگی، می‌دونی که گریه‌ش از نگرانی نیست که بخوای بگی نگران نباشه، بغلش می‌کنی و باهاش اشک می‌ریزی. دستاشو محکم تو دستت می‌گیری تا کمی آروم شه، و همین. می‌ری دوباره می‌شینی سر جات و دیگه حتی تلاشی نمی‌کنی که بفهمی چرا اینجایی. اشکات میاد و می‌دونی این دفعه دفعه‌ی پیش نیست که شاخ شی براشون، این دفعه می‌دونی از چی داری اشک می‌ریزی. یکی دیگه میاد تو رو بغل میکنه. اون قدر تو بغلش آرومی که حتی براش حرف می‌زنی، می‌گی اشکت از چیه. می‌گه میخواد بره، که دیگه سی سالشه و نمی‌خواد برا درست شدن چیزایی که درست نمی‌شن اینجا بمونه. می‌گی که چرا نمیخوای بری و برنگردی. دیالوگ تموم می‌شه. دختر دیگه‌ای دوربینشو درمیاره و یواشکی چند تا عکس می‌ندازه، رو به لنزش وی نشون می‌دی، دوسش داری.

مامانت میاد دنبالت، شروع می‌کنه با اون صدای محکم قشنگش براشون سخنرانی کردن و محکومشون کردن، آروم تو گوشش می‌گی که ولشون کن مامان من، نگا کن این قیافه‌ی سنگی کثافتشونو، خودم جرشون میدم، بیا بریم. زیر تعهد لعنتی مطابق قوانین نظام رفتار میکنم رو امضا می‌کنی، و قبل از اینکه بری آروم به دختر دومی می‌گی که براش آرزو می‌کنی بتونه بره و برات آرزو کنه که بتونی بمونی، و میای بیرون.

تو پله ها، مامانت بهت می‌گه: "ولی اون چیزی که تو گوشم گفتی ادبیات تو نبودا." تو دلت می‌گی که ری.دی به ادبیاتت که از پس بیان خشمت برنمیاد. توی توی دلت می‌ری.نی به خودت که نمی‌تونی از پس خشمت بربیای.

   + شقایق ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
    ()

 

من نمی‌خوام هرز برم. و بی‌ راهنما هی دارم به درودیوار می‌زنم. ساعت‌های طولانی تو کتابخونه فقط تبدیل به انباشت مطلب می‌شه وقتی سیر مطالعاتی به معنای واقعیش ندارم و خودمو مجبور می‌کنم یه کتابو تموم کنم و بعد کتاب بعدی. برنامه امتحانای این ترم اومده و من هنوز بسیاری کارام برای این ترم رو هوا مونده، هر کدوم فدای یکی دیگه شده‌ن و هیچ کدوم به جایی نرسیده‌ن. مثل همیشه. مثل همیشه. مثل همیشه‌ای که ندونی به کدوم ور باید بری و از کجا باید بری.

   + شقایق ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
    ()

 

حتما با خود میگفتند از راه نرسیده میخواهد ترجمه هم بکند! راست است، میخواستم ترجمه هم بکنم، میخواستم ویرایش هم بکنم، میخواستم بنویسم، میخواستم پژوهش کنم، میخواستم توانایی حل کردن مسائل و مشکلات را کسب کنم، میخواستم در حوزهای که دوست داشتم متخصص و بر کارهایم سوار باشم، آری راست است، چیزهای دیگری هم میخواستم، از آنها بیشتر هم میخواستم، بله کاملا مصمم بودم. انگیزهی درونی دیگری مرا میخواند که توان نوشتن کسب کنم، توان نگاشتن آنچه منظورم بود، با زبانی ساده و روشن، و آنطور که دوست داشتم. در عین حال در خودم توانی و شوری برای انتقال دانستهها به دیگران حس میکردم، البته اگر دانستهای میداشتم، یا دیگران به چنان دانستهای نیاز میداشتند.

استادان و نااستادانم-عبدالحسین آذرنگ

 


   + شقایق ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
    ()

ساعت ها

آخر های شب

مبل مادر بزرگ

تکانی به خودش داد

محتاط گفت

سخت میگیری دخترم

 

بغضم شکست.

 

-سارا محمدی اردهالی-

   + شقایق ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
    ()

ما همسرایان لالیم...

سر خسته‌م رو چند ثانیه تکیه می‌دم به شونه‌ش، بلکه کمی آروم بگیره. دستشو از پشت گردنم رد می‌کنه و می‌ذاره رو اون یکی شونه‌م. از تو آینه فقط یکی از چشمای راننده معلومه، همون یه چشمشو می‌بینم که یه لحظه به ما خیره می‌شه.

حرف برا گفتن زیاده و ترافیک سنگین. راننده گوشیشو درمیاره و یه قراری رو برای چل دیقه بعد هماهنگ می‌کنه، تلفنو که قطع می‌کنه بکگراند گوشیشو می‌بینم، عکس "آقا". نگاهاش از تو آینه ادامه داره. آروم می‌گم که این نگاها دیگه داره اذیتم می‌کنه. می‌گم که احساس امنیت نمی‌کنم. می‌گه من اینجام بابا. راننده آینه‌ش رو روی ما تنظیم می‌کنه، حالا هر دو چشم و بخشی از بینیشو می‌بینم. می‌خوام بگم دقیقا همین که تو اینجایی این نگاها رو انقدر تهدیدکننده و آزارنده کرده‌ن الان. چیزی نمیگم اما . سرمو دوباره می‌ذارم رو شونه‌ش و برمی‌دارم. آینه یه بار دیگه بیشتر تنظیم می‌شه، این بار تقریبا تمام صورتشو می‌بینم. دلم نمی‌خواد به لجبازی تبدیلش کنم تو ذهنم اما تمام سلول‌هام فریاد می‌زنن که اگه این آدم می‌خواد این دست از دور شونه‌ی من برداشته شه پس باید تا آخر راه همین جا بمونه.

دیگه به آینه نگاه نمی‌کنم، حکیم با تمام ماشینا و آدما و خستگیاش از جلو چشمام رد می‌شه. چشمامو می‌بندم و سیاهی جاشو می‌گیره. باز می‌کنم و دوباره از تو آینه خیره شده به ما. سعی می‌کنیم پیش خودمون به خنده شوخی بگذرونیمش که آقا برعکسش کن دو ثانیه خیابون یه ثانیه به ما و اینا. یهو می گه "آقا یه کم با فاصله بشین، ماشین من پلاکشو یادداشت می‌کنن." دستشو با تردید برمی‌داره و می‌ذاره رو پام، می‌گه "عجب". راننده ادامه می‌ده که "اینجا فضای عمومیه، این کارا که برا فضای عمومی نیست. من نمی‌دونم نامزدین دوست دختر دوست پسرین چی این، ببرین اینا رو برا فضای خصوصیتون" آتیش تو دلم روشن می‌شه. می‌گم آقا من حس می‌کنم داره بهم توهین می‌شه. منظورتون چیه که این کارا؟ اینکه دستشو گذاشته رو شونه‌ی من چه کاراییه دقیقا؟ انگار نه انگار که سوالی پرسیده‌م باز می‌گه "فکر می‌کنن من از شما پول زیاد گرفته‌م سوارتون کرده‌م این کارا رو کنین این دو نفر دیگه هم از خودتونن". اون دو نفر دیگه هیچ به روی خودشون نمیارن که چی داره گفته می‌شه تو روشون. " من خودم منکراتی ام، بخواین کارتم نشونتون می‌دم" توم از خشم می‌لرزه، سعی می‌کنم لحنم محکم بمونه اما، آقا من فکر نمی‌کنم کار اشتباهی کرده باشیم که شما بتونین این جوری صحبت کنین. واقعا حس می‌کنم که داره بهم توهین می‌شه. دوباره می‌گه "من خودم منکراتی ام". دستشو که از رو پام هم برداشته می‌ذاره رو شونه‌ی صندلی جلو و می‌خواد بحث منطقی کنه با راننده، دستشو می‌کشم که ولش کن. یه کم سکوت می‌شه. آروم بهش می‌گم که باید همون جا می‌گفت پیاده می‌شیم. یه چیزی تو این مایه ها جواب می‌ده که قرار نیست با اولین ضربه سنگرو خالی کنیم. حوصله این فکرا رو ندارم. دلم می‌خواد وسط اتوبان پیاده شم و از همون جا انقدر برم که این تهران لعنتی تموم شه. کرایه رو میده و راننده هزار تومن بقیه پولو پس میده. فوری هزاری رو از دستش می‌گیرم شیشه رو میدم پایین و می‌ندازمش بیرون. می‌خنده، غمگین می‌خنده، که الان که چی آخه؟ می‌گم دقیقا که هیچی، دقیقا نکته اینه که هیچی. تمام کاری که می‌تونم بکنم اینه، و این هیچیه. می‌خواد دستمو بگیره، دستمو پس می‌کشم.

تمام راه دیگه سکوت بود. حکیم تاریک شده بود و چراغ ماشینا از پشت اشکایی که تو چشمم گیر کرده بود تار سوسو میزدن. نزدیک پیاده شدن بود. گفت هیچی نگم میخواد یه چیزی به راننده بگه. گفتم تو نگو، من باید بگم. قبول کرد و گفت بذار پیاده شی بعد بگو.

"آخرشه، بفرمایین" رو که گفت فوری پامو گذاشتم رو زمین. دیگه نمی‌خواستم لحظه‌ای دم اون ماشین بمونم. با قدمای تند رفتم تو پیاده‌رو. دست اونو هم کشیدم بردمش. هق هق. هق هق. خواست برگرده و نذاشتم. نذاشتم و خودم هم به اون مرد هیچی نگفتم و رفتم. نگفتم که تو این شهر همه جور توهینیو دیده‌م، از اونی که تو خلوتی و تاریکی کوچه‌مون دستشو می‌کشه به تنم و فرار می‌کنه تا اونی که تو شلوغ‌ترین و روشن‌ترین خیابون شهرم بی که شرم کنه بهم متلک می‌گه تا همین گشت ارشادشون که منو برا پوشیدن مانتوی گشاد و نازک و خنک تابستونی تو اون سگ گرما برده مرکز امنیت اجتماعی تا همینی که به من میگه این کارا جاش تو فضای عمومی لعنتی این شهر لعنتی نیست. که اما ماها یادمون می‌مونه، که تو این شهر حق‌هایی داشتیم که هیچ وقت نتونستیم بگیریمشون. که یه روز می‌گیریمشون. که من تو فضای عمومی این شهر زخم خورده‌م و همین جا باید آروم بگیره درد این زخم‌ها. که این شهر می‌میره اگه ما توش زندگی نکنیم. اشک. اشک. دستشو حلقه می‌کنه دورم. بهش می‌گم من یه روز تمام طول بولوارو با موهای بافته‌م می‌دوم. می‌گم من یه روز تمام طول لعنتی این بولوار لعنتی، نرم و طولانی می‌بوسمش.

   + شقایق ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠
    ()

 

یه وقتی هم باید بس کنم این هر جور خودت میدونی ها رو. این حالا من نمیدونم اما اگه که جای تو بودم ها و صرفا به نظر من ها رو. یه وقتی باید یاد بگیرم که بشینم و بگم آقا این کارو بکن یا اون کارو نکن، و پاش هم وایسم.

-یه وقتی باید بگم تا هر ساعتی که شده تو امشب بیا من ببرمت نیایش بیا بریم خونه ما تا هروقت شب هم می‌شینیم با هم کارای فردای مدرسه رو فکر می‌کنیم روش. که صبح پا نشم و آسمون بی‌نهایت آبی ساعت هشت صبح و نسیم پاییزیش، عصبانیم کنه.-

   + شقایق ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠
    ()

 

قرار بود اینجا باشی، بعد از ماه‌ها نبودن. بعد از هرگز نبودن. یه پلی‌لیست داشتم اون روزا، که همه تو فضای حسرت‌مندِ نهایتا شاد و راضی‌ای بودن. تاپ سانگش یکی از ترکای فیلم وانس بود، if you want me. که می‌گفت and the distance causes our silence. و ترجیع‌بند این آهنگ -منِ خر اون موقع هیچ حواسم به این نبود- این بود که if you want me satisfy me. آروم باهاش شروع می‌کردم که are you really here or am I dreaming/ I can’t tell dreams from truth و اینا، و بعد می‌رسیدم به این سطر تکرارشونده‌ی ساده‌ی لعنتی. مارکتا ایرگلوا که با اون صدای معصومش اینو می‌گه یه چیزه، من که می‌گم یه چیز هزار بار متفاوت. الان اینو می‌فهمم. الان که می‌بینم توقعات تا کجا تو منِ پرمدعا ریشه‌داره. تو منو می‌خوای پس باید راضی‌م کنی باید خوشحالم کنی -و البته معتقدم که سدیسفای متفاوته-. و من؟ من اینی‌ام که هستم، من رو آزاد بذار تا خودم باشم وگرنه دیگه من من نیستم و دلیلی نداره که منو دوست بداری پس من که خیلی به فکرتم نمی‌خوام به اینجا بکشه و جلوشو می‌گیرم و خودم می‌مونم. هه. از اون اول این جوری بوده. بی‌انصافی نیست؟ و نکته اینجاست که هرگز هم فکر نکرده‌م اگر نمی‌تونی راضی‌م کنی من ازت ناراحت می‌شم و می‌گم که چرا نتونستی و اینا، همیشه به سادگی تو ذهنم این بوده که اگه نتونی خب می‌ریم، چه کاریه. یه کم حسرت، یه کم بیش از یه کم حسرت، که کاش می‌شد و همین. حالا همه مفاهیم تو ذهنم قاطی شده، خواستن و نخواستن، تونستن و نتونستن، حق و توقع. چه می‌دونم. خوبه، امیدوارکننده ست انگار.

   + شقایق ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠
    ()

 

یه لحظه فکر میکنی همه چی درست شده. یه ادراکی میاد که من دقیقا میدونم مشکلم چیه و وقتی همچین حمایتی رو دارم کاملا میتونم از پسش بربیام. همراه شاملو میخونی "رقصان میگذرم از آستانهی اجبار/ شادمانه و شاکر". پات رو میذاری رو گاز و میری و باد و باد، چراغ قرمزو میزنی رو ترمز و همه چی فرو میریزه یهو. یه آن، حقیقت سیزیفی ماجرا خودشو نشون میده. هیچ تقصیر -کوتاهی- ای نیست. سنگ سنگه و شیب شیب، و زمان به طرز واقعیِ بیرحمانهای زمان.

کاش ایمان داشتم.

   + شقایق ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
    ()

 

دور بیپایانی از بیخود بودنه. روزای فشرده و شبای خستهی خالی. غرام داره توم رسوب میکنه.

   + شقایق ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
    ()

 

قورباغه‌های کوچولو/ یاد بگیرین زندگی رو/ خوبی کنین/ خوبی کنین/ کار بکنین/ بازی کنین..

-یاد بگیرین-

   + شقایق ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
    ()

 

آنچه آغاز ندارد، نپذیرد انجام.

   + شقایق ; ٦:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
    ()

 

به لطف شکیلا قورباغه مرداب سبز رو دوباره گوش دادم.

هنوز، قورباغه که به دریاچه می رسه تمام وجودم پر از خوشحالی می شه :)

   + شقایق ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
    ()

 

در یک لحظه تصمیم گرفتن و یه ناراحتی گنده رو تموم کردن از اون کاراست که خوشحالم بلدم.

-آرزو می کنم غمش رو هم بلد بودم تموم کنم.-

   + شقایق ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
    ()

 

از یه جایی به بعد رابطه‌م با شعر خراب شد. نه که دیگه شعر نخونما، اما دیگه رابطه‌مون سالم نبود. به جای این که با شعر عشقبازی کنم اونو به مبارزه می‌خوندم. فکر می‌کنی از پسش برمیای؟ فکر می‌کنی چیز ناب و نویی برا رو کردن داری؟ قبل از راه دادن هر شعری به ناخوداگاهم از هزاران فیلتر خوداگاه می‌گذروندمش که مطمئن شم می‌ارزه راهش بدم تو خودم. انگار که کی هستم من. تقلبی و خودپسندانه نبودن ریزسوراخ ترین فیلترا بودن. شاید تنها فیلترایی که هنوز هم هیچ جوری نمی‌تونم در نظر نگیرمشون. اما دارم رو خودم کار می کنم. باید به شعر برگردم. باید به شعر برگردم من.

   + شقایق ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠
    ()

کلاف

معمولا رو نیمکتی که کس دیگه‌ روش نشسته باشه نمی‌شینم اما گرم بود و آب هم نمی‌شد خورد و من شدید خسته و عصبی بودم. نشستم رو نیمکت سنگی کنار پیاده‌رو، کنار پیرزنی که هیکلش بیشتر فضای نیمکت رو گرفته بود، و به دوست همراهم گفتم که تا بانک تنها بره. فوری مارَم رو از جیبم درآورم و شروع کردم ور رفتن باهاش، سعی می‌کردم شکلایی با حجم‌های منظم بسازم. نگاه پیرزن رو روی دستم حس می‌کردم اما اعصاب واکنش نشون دادن نداشتم. یهو شنیدم: "منم بچه بودم از اینا داشتم".

سرمو بلند کردم و برای اولین بار درست دیدمش. پوست صورتش جور خیلی عجیبی بود، انگار یه لایه‌ی پفی خشک روی پوست اصلیشو گرفته بود. چشماش گود رفته بود، اما ریز نشده بود، به طرز عجیبی هم براق بود. و لب‌هاش کوچیک و بدون چروک بود. به جز پوست صورتش نشونه‌ی دیگه‌ای از پیری نداشت، حتی دستای تپلش هم صاف و سفید بود، اما به طرز عجیبی پیر به نظر میومد. گفت: "مال من قرمز بود".

سعی کردم بهش لبخند بزنم اما سرم اون قدر درد می‌کرد که حس می‌کردم لبخندم کج شده. برای این‌که جبرانش کرده باشم یه چه خوب زیرلبی هم بهش اضافه کردم. پیرزن دیگه چیزی نگفت. منم برگشتم سر مارم. با سرعت مهره‌هاشو می‌چرخوندم و انقدر جدی بودم که هر کی نمی‌دونست فکر می‌کرد دقیقا‌ می‌دونم می‌خوام چی درست کنم. "این سخت‌تره یا بافتنی؟"

صداش شبیه صدای بچه‌ای بود که می‌خواد بگه آدمو ده تا دوست داره و اصرار داره که ده یعنی خیلی. سرم تیر کشید. گفتم معلومه که بافتنی. "آره بافتنی سخته". گفتم بافتنی خیلی سخت‌تره، من اصن بلد نیستم، اما این برام کاری نداره. این اصن هیچ کاری نداره چون فقط باید باهاش بازی کرد، همین. گفتم می‌خواین بازی کنین؟ چیزی نگفت. مردد بودم که اینو هم بگم یا نه، اما بالاخره پرسیدم مثل بچگیاتون؟.. پیرزن یهو لبخند زد، یه لبخند تقریبا خجالت‌زده. پرسید "اگه خرابش کنم چی؟ من که بلد نیستم، اون موقع‌ها هم خوب بازی نمی‌کردم، تازه الان که یادم رفته". گفتم که خراب‌شدنی نیست، و نگران نباشه.

دستش از چیزی که فکر می‌کردم هم نرم‌تر بود، وقتی داشتم مارو تو دستش می‌ذاشتم فهمیدم. لبای نازکش با لبخند نازک‌تر شده بود. هیکلشو به سختی خم کرده بود جلو و با دقت به شیء شگفت‌انگیزی که تو دستاش بود نگاه می‌کرد. چند لحظه بعد، با تردید، حرکتی به مچش داد تا مارو بچرخونه. جهت نیرو اشتباهی بود، مار حرکتی نکرد. گرفتش به طرف من و گفت: "خرابش می‌کنم". دستشو برگردوندم به سمت خودش و مطمئنش کردم که چیزی نمی‌شه. یه حرکت دیگه بهش داد، این‌بار هم نشد. نخودی خندید و پسش داد. گفت: "این سخته اما بافتنی سخت‌تره". و خم شد پایین.

تازه متوجه کیسه‌ی کنار پاش شدم. یه کیسه‌ی رنگ‌ورورفته که تبلیغ کرم ساویز روش بود. برداشت و خالیش کرد رو پاش. یه کلاف کاموای سورمه‌ای و دو تا میل بافتنی بزرگ قرمز سر خورد رو دامن چرک مانتوش. "همه رنگ دارما، اما تو خونه ست". میل‌ها وصل بودن به یه بافته‌ی نامرتب تقریبا بیست رجه. سرش هم در رفته بود. پرسیدم برا خودتون می‌بافین؟ "نه، برا یکی". یکی‌ رو جوری گفت که انگار تک‌ترین آدم دنیا. گفتم برا کی؟ "برا یکی، یه جلیقه می‌شه، از اونا که یقه‌ش این‌طوریه". و با دستش یه یقه‌ی هفت خیالی زیر گره‌ی محکم روسریش رسم کرد. "خوب نگا کن".

میل‌ها رو بادقت گرفت دستش و سعی کرد یکی رو از پشت نخ اون یکی رد کنه، هی از دستش در می‌رفت. "می‌بینی چقدر سخته؟". شاید ده بار این حرکتو کرد و نتونست. دلم می‌خواست میلو از دستش بکشم بندازم تو جوب یه مار قرمز بدم دستش و بفرستمش شصت سال پیش که بالاخره شنیدم "آ ها". موفق شده بود. "ببینم تو می‌تونی یا نه". گفتم که نمی‌تونم، گفتم که اصن بافتنی بلد نیستم، این مارو هم چون بلد بودن نمی‌خواد می‌تونم. گذاشتش تو دستم.

حتی حرکت میلو بلد نبودم. سعی کردم نزدیک‌ترین حرکت ممکن رو به اون تلاشای ناموفق اجرا کنم. خندید. از ته دل خندید. "نه نه نه، بذار نشونت بدم". میلو از دستم گرفت و در اولین تلاش از پشت نخ ردش کرد و یه دونه بافت. "دیدی؟ اون قدرم سخت نیست". یکی دیگه و بعدی و بعدی. سه تا پشت سر هم بافت. سرشو آورد بالا و منو نگاه کرد. "یاد گرفتی حالا؟ از اون سخت‌تره ولی خیلی هم سخت نیست". دلم می خواست بغلش کنم.

   + شقایق ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠
    ()

 

افتاده رو میزم، سبزآبی.

 

چند کلمه در هم پیچیده روش: و تو را ذاتی هست...

 

یه پرنده ی کوچولو، نشسته اون بالا، بالاترین جا، درست نوک الف "را".

   + شقایق ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
    ()

-اون لحظه ای که موج اون بالا مکث می کنه، درست قبل از فرو ریختن رو دریا-

 دریا باشه و شب هم باشه، یه ردیف سنگ بزرگ و محکم هم تو رو از ساحل شنی جدا کرده باشه و همین.

 

   + شقایق ; ٦:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
    ()

you are on earth, and there is no cure for it.

بالاخره کفش کوهم رو هم تمیز کردم و گذاشتم کنار، تا کوه بعدی که معلوم نیست کی. لحظه‌ی اولی که پامو از مینی‌بوس گذاشتم پایین، بعد از اون فضای خواب و بیدار اون تو، و یه باد آروم که هوای تهران رو به صورتم زد و خوابو از چشمام پروند، جنس صاف و سرراست زمین رو زیر پاهام نمی‌فهمیدم. چند قدم برداشتم، و سرخوردگی. یهو لایه‌ی کلفت زیر کف پام اون‌قدر بدبخت به نظرم اومد که دلم می‌خواست براش گریه کنم. حالا بالاخره از گوشه‌ی هال برداشته‌م و تمیز و جمع کرده‌مش و دیشب بالاخره بعد از یه هفته درست خوابیدم. الان آفتاب از پنجره داره می‌افته تو و من اون‌قدر زندگی کرده‌م که تعجب نکنم تو یه هفته چقدر اتفاق می‌تونه بیفته.

قله عجیب بود، عجیب‌ترین تجربه‌ی عمرم. جوری که بعدش باورم نمی‌شد آدم بعد از کودکی هم بتونه این طوری تعجب کنه از چیزی، دقیق‌تر بگم، به شگفت بیاد. هر کس اون صد-صد و پنجاه متر آخرِ منو نگاه کرد مطمئن می‌شد به قله نمی‌رسم، هر کسی به جز دو نفری که باهام بودن. منو گذاشتن جلو تا با سرعت من پیش بریم، و منِ مستِ از دنیا بی‌خبر نمی‌تونستم هر دو قدم یه بار نایستم و تکیه داده به باتوم به اون قله‌ی لعنتی خیره نشم. ترکیب گوگرد و اشک و فشار کم هوا نفس کشیدنو عملا ناممکن کرده بود، و هر چی این کار سخت‌تر می‌شد من احساس بهتری داشتم که می‌تونم نفس بکشم؛ البته منهای اون اولین باری که نفسم بند اومد و من وحشت‌زده با خودم فکر کردم که همین‌جا قبل از قله قراره بمیرم و فکر می‌کردم که به کدوم سمت پرت کنم خودمو که این طور بدبخت از بی‌هوایی نمرده باشم. بعدا شنیدم که "تو فقط با خواستنت بالا رفتی".

تلاش مذبوجانه‌ای بود این چند روز که فضای اون اتفاق رو تو خودم حفظ کنم. نمی‌دونم اصولا چه اصراری به حفظش داشتم منی که این همه ادعام می‌شه گذران زندگی و فلان و اینا، نمی‌دونم، فقط می‌دونم که لازمش داشتم تو خودم. می‌خواستم از تک‌تک سلولای بدنم شهادت بگیرم و بعد یه جای محکمی ثبتش کنم و بدونم اون لحظه بوده، اون صعود وجود داشته. مطمئن بودم در خیلی لحظه‌های آینده‌ی زندگیم محتاج این دونستن می‌شدم. راهش اما باز نکردن کوله و تمیز نکردن کفش نبود طبیعتا، بی‌خوابی‌های شبانه و گذروندن تمام طول روز تو یه حالت موهوم هم نبود. راهش هنوز هم نمی‌دونم چیه، ولی به هر حال الان مطمئنم یه چیزی توم مونده. یه چیزی تا ابد توم مونده. و من، هر قدر هم که هر زمین سرراستی رو زیر پام حس کنم، اینو هرگز یادم نمی‌ره.

*

حتی اگه هم درمانی نباشه، تسکینی هست همیشه برای من، که some day you were not...

   + شقایق ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠
    ()

تو هیچ گاه پیش نرفتی، تو فرو رفتی

نمی‌توانستم

دیگر نمی‌توانستم

صدای پایم از انکار راه برمی‌خاست

 

-وهم سبز، کلش-

 

   + شقایق ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
    ()

 

بعد از چهارده سال خیال ضمنی و دو هفته خیال مستقیم و بی وقفه ی جناب دماوند،

سرانجام،

فردا.

   + شقایق ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
    ()

 

همین چند روز پیش داشتم آفتاب رو روی نگین لاجورد انگشترم می‌دیدم و به خودم می‌گفتم همینشو دوست دارم که هیچ قرار نیست نور آفتاب رو برگردونه، آفتاب روش می‌شه هزار نقطه‌ی گرم و نورانی کوچولو که هیچ کدومشون رو نمی‌شه بیش از یه ثانیه دید انگار. پریروز، بعد از عمری مترو سوار شدم. موقع پیاده شدن یهو دیدم نگین انگشترم نیست. پوست دستم از جای خالی نگینش دیده می‌شد که چون آفتاب بهش نمی‌خورد رنگ پریده بود. مردم پیاده می‌شدن و من شروع کرده بودم دیوانه‌وار کف زمین رو گشتن. یهو در بسته شد. شروع کردم مشت زدن به در. در باز شد و من پریدم بیرون. بی نگین روی انگشترم.

دو روزی همین طور خالی دستم بود انگشتره. هیچی، فقط حس کردم باید یه جا بنویسم که امروز درش آوردم. 

 

   + شقایق ; ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
    ()

"افسوس که بیهوده فرسوده شدیم..."

من، تو آرامش درهم‌تنیده‌ی اون دو تا آغوش عزیز، یه لحظه مطمئن شدم که خوشحال بودن چیز دور از دسترسی نیست. یکی‌شون برگشت تو و اون یکی با من پله‌ها رو اومد پایین.

یادم می افته به یه باری که داشتیم به واسطه‌ی این دوست مشترکمون با هم حرف می‌زدیم و من با هر کلمه بیشتر ماتم می‌برد که "آخه کی این همه منو شناختی لعنتی؟" و هنوز که حرف می‌زنیم هر بار وحشت می‌کنم که آخه چقدر... یادم می‌افته به وقتایی که یهو شروع می‌کنه بی وقفه حرف زدن و یاد این‌که اولین بار چه قدر به شوق اومده بودم از شنیدن این آدمی که پشت اون نقاب سکوت بوده همیشه.

برق شوق نگاهش وقتی دماوند داشت از پشت کوه درمی‌اومد، وقتی رسیدیم بالای تپه و چشم‌انداز اون پشت دیده شد، تمام لبخنداش که گاهی اون قدر محون که آدم باید به چشماش نگاه کنه تا مطمئن شه لبخند بوده... همه‌ی اینا از فکرم می‌گذره و یهو می‌بینم این آدم حالا شده یکی از چند عزیز زندگی من، و من هی نگرانشم. نگران این همه غلیظ انسان بودنش. نگران این‌که همراه اون سیگارای لعنتی همیشگیش دود شه کم کم. کاش آدم بیش از دو دست داشت. کاش بیش از دو دست داشتن فایده ای داشت.

اون می‌ره تو و من همین طور که از پله‌ها می‌ریم پایین با خودم فکر می‌کنم کاش اونم حتی کمی از اون احساس نزدیک بودن خوشبختی رو حس کرده باشه...

   + شقایق ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠
    ()

از بد حادثه

یه روز رفتم مدرسه دیدم نصف بچه ها نیستن. گل‌مینا کو؟ سمیه کو؟ حمید کو؟ قراره برگردن افغانستان. چی؟ مجبورن برگردن افغانستان.

یه سال و نیم پیش یه خبری بهشون می‌رسه که آقا هرکی غیرقانونیه پاشه بیاد تو این سه روز ورزشگاه تختی صف وایسه بهش شماره بدیم بعدا قانونی بشه. بهشون گفته‌ن همه‌ی خانواده‌تون هم باید بردارین با هم بیاین. مردم از سه روز قبل رفتن اونجا زنبیل گذاشتن. ازدحام بیش از حد، کثیفی، تشنگی، گرسنگی، بچه‌های کوچیک. سه و نیم میلیون رفتن و به یک میلیون و نیم شماره رسید. همه برگشتن سر همون یه ذره خونه زندگیشون.

حالا الان اومده‌ن گفته‌ن هرکی شماره گرفته بیاد کارت بهش بدیم. مردم رفته‌ن و با یه کارت خروج برگشته‌ن. یا تا یه ماه و نیم دیگه از ایران می‌رین یا اموالتون توقیف و سرپرستتون زندانی می‌شه. گول خورده‌ن.

می‌خوره به اوج گرما. همه با خودشون فکر می‌کنن هرچی زودتر بریم بهتره، احتمالش کمتره بچه‌ی کوچیکمون تو راه تلف بشه. بی‌خبر از این که مگه چقدر وسیله نقلیه وجود داره که یهو این همه آدمو به یه مقصد ببره. اسباب کم‌قیمتشونو هزار بار زیر همون قیمت می‌فروشن، بچه‌شونو از مدرسه درمیارن و حتی نمیان کارنامه‌ش رو بگیرن چون پولی برا تسویه حساب ماهی هفت تومن‌های تلنبارشده ندارن. جمع می‌کنن بساطشونو که برگردن افغانستان. کلی‌هاشون هم به این امید که اونجا یه پولی به یه دلال می‌دن ویزا می‌گیرن قانونی برمی‌گردن.

 

یه وبلاگ خاک‌خورده‌ای داشت این خانوم مدیر عزیزی که داشت اینا رو برا من تعریف می‌کرد، زیر تایتل نوشته بود: ما به این در نه پی خشمت و جاه آمده‌ایم/ از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم.

اینا رو برا من تعریف می‌کرد و من خجالت می‌کشیدم که ایرانی ام.

   + شقایق ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠
    ()

هی من بگم care هی تو ندون چی می‌گم.

care ( -عمرا فارسی نگاریش کنم- کر -؟-) دل‌نگران کسی بودن را با اهمیت دادن بهش و در عین حال هوایش را داشتن ترکیب‌کنید به careکردن می‌رسید. ما در فارسی عبارتی نداریم که همه اینها را با هم برساند. ما یا “نگران” کسی هستیم ( که ممکن است بلایی سرش بیاید) یا خیلی هنر کنیم “حواسمان “بهش هست (‌ که در اغلب موارد معنی مثبتی ندارد- یعنی یا سر فرصت حالش را می‌گیرم. یا دارم جاسوسی‌اش را می‌کنم. یا مراقب هستم سوتی ندهم)

فعلی نداریم که نشان‌دهنده این باشد که کسی برای آدم مهم است و آدم سکنات او را (در معنای مثبت کلمه) تعقیب می‌کند و برایشان ارزش قایل است. نتیجه این که ناچاریم -گرچه به مذاق حکیم توس خوش نیاید- هم را care کنیم.

{+}

   + شقایق ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
    ()

جز مجنون خرمن سوز را

نشسته بودم عقب ماشین و خیابون از جلوی چشمم می‌گذشت بی که چیزی ازش تو ذهنم رسوخ کنه. ناگهان -نه ماشین ترمز شدیدی کرد و نه یهو یه دست‌انداز حسابی‌ای رو رد کردیم- کاملاً ناگهان، فکر کردم باید یه بارم که شده در عمرم یه تصمیم کاملاً احساسی بگیرم.

بیشتر آدما از بیرون فکر می‌کنن من یه آدم فوق احساسی‌ ام تو تصمیم گیری‌ها، همین اون همه منطقی بودن رو دردناک‌تر می‌کنه و مسخرگی اون جدولای ضریب‌دار معیارها رو محکم‌تر تو صورتم می‌کوبه. اون یه لحظه ناگهان تمام وجودم خواست که هیچ جدولی نکشم، هیچ دودوتا چارتای احمقانه‌ای نکنم، و من بدون این‌که بفهمم دقیقاً دارم چی کار می‌کنم بهش گوش دادم. من بهش گفتم باشه، قبوله. گفتم هیچ وقت باهات راه نیومدم اما این یه بارو میام.

تصویر یکی دو روز پیش از جلو چشمم گذشت که رفته بودم پیش پارسی و کلی حرف زدیم و کلی گفت که همه جوره همکاری می‌کنه و آخرش نامه رو نوشتم و امضا کردم، و درست وقتی که داشتم می‌دادم دستش یهو گفتم: "حالا دیر که نمی‌شه؟" و اون گفت: "نه، هیچ‌وقت دیر نمی‌شه" {......} و لبخند هم زد بهم بیچاره، و من گفتم که پس اینو الان نمی‌دم، می‌برم یه دو روز دیگه هم روش فکر می‌کنم. و اومدم بیرون. و دوباره از این دانشکده به اون دانشکده رفتم و هزار جور تصویر ساختم و از این شماره به اون شماره زنگ زدم و مشورت گرفتم و هی جرئت نکردم هیچ جدولی بکشم و وسط خیابون گریه کردم و اومدم خونه گریه کردم و شب خوابیدم و گریه کردم و حالم از این همه ضعیف بودن خودم به هم خورد و حالا یهو تمام وجودم شده بود بچه‌ی کوچولویی که چشمای صافشو دوخته بود بهم و ازم می‌خواست جلوی جمع بهش سواری بدم. و من، معلومه که نمی‌تونستم نه بگم. خم شدم و بهش گفتم باشه، بیا، بیا بشین رو پشتم، گوربابای همه چی، خوش می‌گذره بهمون. و بلند به سه نفری که توی ماشین بودن گفتم: "شنبه می‌رم درخواست دورشته‌ایم با ادبیاتو می‌دم پارسی".

و حالا شنبه ست. درخواست رو داده‌م و اومده‌م خونه خوابیده‌م. تقریباً مطمئنم که همه چی جور می‌شه و من از مهر ادبیات هم خواهم خوند، تو همون دانشکده‌ی لعنتی با همون راهروهای لرزنده‌ش. بچه‌ی کوچولو نگام می‌کنه و من بهش می‌گم فقط دعا کن که تنها نباشم. سرشو تکون می‌ده لعنتی، و با چشماش لبخند می‌زنه بهم. جا داره که بگم ای روزگار.

   + شقایق ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠
    ()

 

چقدر طول می‌کشد آدمی

شبیه خودش بشود

آدم برود

با سیب گاززده‌اش در دهان

قابیل برود

با پاره‌سنگ خون‌آلوده‌اش در دست

سلیمان برود

با بلقیس عاج‌پیکرش در بغل

اسکند به مقدونیه بازگردد

مولانا به قونیه

و تنابنده‌ای دیگر

چهره‌ی بامدادی‌ات را در آینه

تسخیر نکند.

.

.

.

از کاروبار خدا

شاخ که درمی‌آوری

چقدر طول می‌کشد

شبیه شیطان نشوی

یا در انتظار

علف که در زیر پایت سبز

شبیه گوسفندی سر به راه

 

به امید مرگ که نمی‌توان نشست

ماسک هیچ مرده‌ای تا به حال

شبیه خودش نبوده است.

 

-عباس صفاری-

   + شقایق ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠
    ()

 

"...این‌است که لازم است کسی یک‌پارچه‌تر هم باشد. آدم یک‌پارچه لازم است که حداقل جاهای خالی را پر کند. وقتی جای‌ همه‌ی آدم‌ها چنان مشخص باشد که برخی چیزها را بشود نشان داد که به هیچ کدام نمی‌شود گفت-آنقدر که در حوزه‌ی هیچ‌کدامشان نیست-یکی باید باشد که این غرهای بی‌جا را بشنود. این حرف‌هایی که به طور مشخص به هیچ‌کس مربوط نیست و بابت شنیدنشان حقی بر کسی نیست..."

{+}

   + شقایق ; ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠
    ()